شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
یک نفر را دوست دارم .
شعری از چشمش نوشتم
آمده با دلبری قلب مرا دیوانه کرد
او نوشته زیر شعرم
.با که هستی غربتی
این همه از رنج و غم
گفتم که شاید قلب
سنگش نرم شود
باز می پرسد
خوش به حال دلبر تو ... افرین
من که...
چشمانت
آلبومِ عکساند
پلک که میزنی
ورق میزنم
خاطراتِ فردا را...
بیا امشب نگاهت
را شناور ڪن
به روے نقش احساسم
مرا دیوانہ ڪن
با خلسه ی ناز نفس هایت
مرا یک دم ببین
با ناز چشمانت
سالها جنگیدهایم، جور و جفاها دیدهایم
مهر را ایثار کرده،از دست یاران رنجیدهایم
این شبابِ عمرِ ما پیمانهاش جامی نداشت
از طفولی با غمِ دل، زیر باران لرزیدهایم
اشک را کردم نهان تا دردِ خود درمان کند
آه از بیچارگی اندر جفایش سوختم
من از فرطِ وفاداری به قلب خود جفا کردم
چه در پیدا چه در پنهان خداوندا چه ها کردم
خمارِ لحظه ای گشتم،که ساقی مـِی را می ریخت
شبابم شعله شد، امّا به خاکستر وفا کردم
سـالهـا اندوه را بر قـلـب و روحم کـاشـتـی
درد پـنـهـان داشـتـم درکنج گورم انـداخـتـی
ظُـلـمِ بـیحَـد در وجـودت بـاز لـنـگـر مـیزنـد
ای دریـغـا، هـر دَمـی بـرتار و پودم تـاخـتـی
خیال تو
خدایا ساغر و پیمانهام کو
خیال شمع آن پروانهام کو
چرا حسرت به جانم خانه کرده
خدایا عشق پر افسانه ام کو
نصفِ راه آمدهام، نصفِ دگر را تو بیا
با شتاب آمدهام،لیک تو تا خانه بیا.
سفرِ یک نفره راه به جایی نَبَرد
همسفر باش خدا تا آخر این جاده بیا
زانو به بغل ، به گریه فریاد زدم
از جور زمانه خسته فریاد زدم
با چشمهٌ اشک به انتظارش هر شب
با یاد کسی که رفته فریاد زدم
آن صبحیکه گیسوانت را شانه کردم
زیباترین روز عمر من بود
روزی که گیسوانت به زیبایی امواج دریا
بر شانهایت پخش شده بودند
و روح مرا پر از نسیم دلنواز دریای عشقت کرد...
...
صبحگاهانی بود
پر از عشق و مهر و محبت
که تا زمانی زنده باشم
در یاد...
در لا به لای نگاهت،
قصههای قشنگی نشسته است،
با هر پلک زدن،
یکی یکی ورق میزنم،
داستانِ عشق را میخوانم،
و آرام میگیرم
آرامش همینجاست؛
در تپشِ مشترکِ دلها،
که هر نفسِ تو،
به من جان تازه میدهد،
و هر نگاهت،
سقفِ آسمان را
به خانهی عشق بدل میکند 🕊
در من آوازِ باران،
در تو روشنیِ خورشید،
بیا دست در دست هم
به رؤیای شهر برویم،
که هر کوچه با عطرِ ما
بهاری دوباره میشود 🕊
اما تو،
چنان ماهی در دلِ شبِ منی،
که اگر همهی ستارهها خاموش شوند،
باز روشناییِ نگاهت
جهانم را روز میکند 🕊
با تو حرف میزنم،
که تنها صدایم را میفهمی،
و در میانِ سکوتِ جهان،
تنهاییام را شریک میشوی...
با تو حرف میزنم،
که هر روزم بهار میشود،
و جمعههایم،
به خندهی تو پایان میگیرد 🕊
از عشق زیباتر،
همین بلد بودنِ توست،
که هر خطِ اندوه مرا میخوانی،
و هر نقطهی خاموشِ جانم را
به روشنایی بدل میکنی...
تو بلدِ آرامشی،
که در اوجِ طوفان
به دلم هدیه میدهی 🕊
نه صندوقچه،
که دلِ من باغیست پنهان،
درختانش نامِ تو را
بر برگهای سبز نوشتهاند.
هر بار نسیم بگذرد،
عطرِ تو
به هزار شاخه میپیچد،
و هیچ حسودی
راهی به این جنگلِ سپید ندارد... 🕊
دل را
لبخندِ نرمِ تو
آرام میکند،
چنانکه
نسیمِ صبح
بر برگِ خستهی گل... 🍃🕊
سپردهام آرامشِ خود را
به همان نارنجهای عصر،
که هر بار از پنجرهات گذر کنند،
یاد من را با عطر تو بیاورند...
و آنگاه،
یک بوسهی کوتاه بر پیشانیات
برایم جهان را کافی میکند 🕊
دوست داشتنت
چون عطرِ بهاریست
که هر بار بر جانم مینشیند
و جهان را
به باغی روشن بدل میکند…