متن اشعار آرمان پرناک
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار آرمان پرناک
دنیای تو دنیای آتش هاست
پیشانی ات داغِ سیاوش هاست...
این بازیِ هرروزهی دنیاست
تابوت اگر بر دوشِ رستمهاست
سهرابها زخمِ خودی خوردند
بر روی بازوی خودی، مردند
کارَت گذشته از شمردنها
از زخمها و از نَبُردنها
با سینهای از حرف میسوزی
در جنگلی از برف میسوزی
از شاخ و برگت عکس میگیرند
از رقصِ مرگت عکس میگیرند
دنیا تو را بیچاره میخواهد
پیراهنت را پاره میخواهد
جز گرگها جویای حالی نیست
جز خاطراتِ خون خیالی نیست
وقتی که بال و پر بسوزانی
هر لحظهات افسوس خواهد شد
با دیدنِ کوچِ پرستوها
بیداریات کابوس خواهد شد...
یک صندلی
برابرِ دریا
دریای خالی از ماهی...
تا سپیده
حرفهای زیادیست
برای صید
از کودکی تا بزرگسالی
از درد دل با لولو
تا درد دل با آینهها
از:
«تنهایی
چشمها را آبدیده میکند»
تا:
«من مردهام،
شما به رویم نیاورید!»
در گلویت
حرفها
ابرهای فشردهی سیاه
و تو
آنقدر سابیدی
که مویت
که صدایت سپید شد
و باران
از چشمهایت
آغاز
چشمهایت
چشمهایت مگر
چقدر تَر است
که از نام خود
معذب است دریا؟
تو بودی
گشایشگرِ چشمِ پنجره
بانیِ عطرِ نرگس
تو بودی
تو!
تو
دست گرفتی
چراغِ شب...
بی تو
اقیانوس
مزارِ موّاج است
برای این نهنگ
و تنها
طوفان
فاتحهخوانِ آن
سکوت
چه گفتمانِ صریحی سکوتمان دارد!
چه بیخبر!
چه بیخبر به سراغِ قوای حس رفتی!
چه ساده!
چه ساده بود نگاهم!
تو با سیاستِ چشمت
دل از دلم بُردی!...
به پایان میرسد
اپیدمیِ مرز
اپیدمیِ خون
اپیدمیِ شب
سپیدهدَمی!
سپیدهدَمی
دنیا
تفنگش زمین
دستانش بالاست
و لیزرها و دوربینها
در تَناش
در تردد!
سپیدهدمی
خدا
با سلاحِ صلح
سراغِ جنگ خواهد آمد
نه مکان
نه زمان
از هیچیک
خیری نرسید به ما
ما عقربهها
که در تُنگِ بیحوصلگی
شناکُنان
به دورِ خود میچرخیم.
خانه را بوی انتظار گرفته است
بوی شورِ خستگی
بوی موجِ بیوطنی...
رو به هیچست دلم، فکر و خیالی دارم
از تبِ فاصله پیداست سوالی دارم
مینشینم لبِ پاییزترین برگِ درخت
پیله میبافم و رویای محالی دارم
دوری از حادثهی عشق تَرَکها دارد
عاشقم، میشکنم، قلبِ سفالی دارم
چشم بستم به تماشای دو خط باران-شعر
طاقتم خشک ولی اشکِ زلالی دارم
باز...
آوازِ قُویِ خیره به فردا شنیدهای؟
آری، نجیبِ وحشیِ موّاج، با توأم !
از خاطراتِ روزِ مبادا شنیدهای؟
ای بالِ خیس بُرده به تاراج، با توأم !
شنزارِ خندهای به تماشای باطل است
از ردّ ِ پایِ نرمِ تَنَش دل نمیبُرد
در عمقِ آرزوی صدفهای ساحل است
جاشُویِ لحنِ عشق تکانی نمیخورد
با لحظههای نفتیِ هر روز دمخور است
تکماهیِ معلّقِ رویای زندگی
از تُندبادِ حادثهپرور دلش پُر است
پاروی در تلاش و تمنّای زندگی
سرما، حیاتِ باغ نمی خواهد
جنگل به جز کلاغ نمی خواهد
دنیا به ترک نیست از این ترکه
ساقی شرابِ تلخ بیاور که ...
شعری رسیده جای غم انگیزش
پاییز و برگ های گلاویزش...
نُت های خیسِ پنجره هاشور میخورند
باران برای گریهی گیتار خسته است
قابی که روی دستِ چپم خواب رفته است
از خوابِ عکسِ «دست نگه دار!»- خسته است
پلکی بزن فانوس دریایی
غم، بادبانم را به طوفان داد
در چشمِ برمودای تاریکی
نفتیترین پیراهنم جان داد
روی دفتر، لای دفتر، پشت دفتر، پس کجاست؟
شاخهگلهای سرودن: «عین و شین و قاف» کو؟
گوشهی چشمم چراگاهی برای ابرهاست
هر چه رشتم، پنبه شد، چوپانِ این اطراف کو؟
آتش
به پاشویهات ادامه میدهد
پاییز
به دلسردیات
بگو چه کنم
عیسای غمپوشِ من
انجیلیِ نیمهجانِ خاک
- ای هفت قلم گریه -
بگو من
چه کنم؟
کم
کمتر
کم کم از خود به خود بسوز
که جنگل
تابِ تَبی چنین، ندارد
«آرمان پرناک»
3 آذر 1404 - سبزِ خاکستری؛...
از دورِ بازوی احساس
تا دورِ کمرِ قلب ...
با متری از مهر
اندازه گرفته مرا عشق
تا بدوزد برایم
آغوشی...