شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
چقدر پاییز سهمگین است
سردی نفس هایش از این است
برگ های ریخته شده بر زمین
نشانه ی غم سنگین پاییز است
بارانش می دهد ندای دلش
گویی انگار برغمش تسکین است
قلب پاییز شکسته انگاری
خش خش برگ هایش از این است
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست....
بیا از من بگیر این دفترم را
شب شعر و من و شب گریه ام را
بیا دیگر ندارم بی تو راهی
بیا آتش بزن از غم دلم را
و خدایم مهتاب
چه وصالیست مهتاب
چه خداییست مهتاب
ای بنازم مهتاب
ای بنازم مهتاب
شوق دارم
اندکی شوری آب
و نگاهی پر خواب
ظاهراً هم شفاف
باطنا پر ز نقاب
پر زدم تا برسم پنجره چشمانت
که پس از آن هروقت
وقت باران دو چشمانت بود
اندکی از من را
لای اشک ها
ای تو مهتاب
ببارانانم
من به شوقی مواج
تو به نازی پلک پلک
چونکه این یار من است
آب شدم
قطره شدم
یار وفادار مانده ام
و سپس امواجی
و پس از پروازی
می چکم روی دو چشمت از شوق
شوق پرواز به اقیانوس چشمان نگار
می چکم روی دو چشمت از شوق
شوق پرواز به اقیانوس چشمان نگار
وَ آمدیم تا،
شاعر شویم؛
عاشق شدیم!
...
شعر اما،
ما را از آب و نان انداخت!
لیلا طیبی (رها)
شب شد و دلتنگ تو ام بغض تو مهمان من است
بس که شکستم از غمت سر در گریبان من است
آخر به زنجیرم کشید غم های بی تو بودن ام
سردست و یخ بسته تنم بی تو زمستان من است
هم به تو دل دادم و هم عاشق و...
تکه ابری بی پناهم آسمانم می شوی؟
چند بیتی عاشقانه میهمانم می شوی؟
آذر و آبان به سر شد، فصل پاییزم گذشت
خانه ام بی مهر مانده،مهر،بانم می شوی؟
تا غزلخوانی نمانده راه و تنها یک نفس
من قفس گم کرده ام تو آشیانم می شوی
پشت پرچین با اقاقی...
گرفته حال عجیبی هوای دنیا را
نمی شود که ندید عرصه ی تماشا را
به صخره گفت ساحل؛ به خود ننازی چون
ندیده ای تو هنوز التهاب دریا را
بهار سهم شما، هرکسی رسید از راه
نشان نداد به ما جز نشان صحرا را
زمین برای شما، بعد صبر می...
هرشب خودم را در آسمان...
چند قدم مانده به ماه...
در آغوش ستاره ای کوچک و کم سو
زانو در بغل...
با موهایی آشفته
و چشمان غم آلودِ خیره به مهتاب...
و لبخند بی رمق
در انتظار تو نشسته ام...!
بیا و پریشان حالیِ مرا مرحمی باش
...
بهزاد غدیری/...
آنان که زبان عشق را میدانند
لب بسته سرود عاشقی میخوانند