فرصتی نبود لحظه اش که رسید نه به دست هایش فکر میکردم نه آخرین نگاهش نه رفتنش نه حتی آرزوی ماندنش تنها به زمینی که باید دهان باز میکرد و با قساوتِ تمام می بلعید کسی را که نمیدانست، پس از این لحظه با خودش چه باید بکند.
شده باران بزند بر بدن پنجره ات ؟ ناگهان بغض بیافتد به تنِ حنجره ات ؟
سیزده را بدر می کنند باز ھر سال پشت در است این در به در
می ترسم از روزهایِ پیری ام اگر کنارم نباشی هیچ چیزی سرِ جایش نیست و من زنی تنها هستم که در حسرتِ دیدارت می سوزد...
دل ها همه از بهار شد سرد ای عید شد سبزه ی آرزویمان زرد ای عید امسال گرفته است حال دلمان لطفا برو سال بعد برگرد ای عید
جدایی نه از فاصله هاست و نه از درهایی که دیگر بسته اند جدایی آنجاست که تو دیگر از گفتن حرف دلت دست می کشی ...
اتفاق ساده می افتد. مثلِ شکستنِ گلدان مثلِ گفتنِ خداحافظی، مثلِ رفتن و تا همیشه برنگشتن .
تَن به غم داد دلم، چون که کسی یار نشُد خوب فریاد زدم، خُفته ای بیدار نشُد...
گاهی هم نفر سومی از راه میرسد که از بختِ بد مُهره ی مار دارد می آید و میبرد هرآنچه را که تو عاشقانه پای دوست داشتنش ایستاده بودی .
ای اندوه! آیا زانوانت از زانو زدن بر سینه هامان به درد نیامد؟!
عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن ای دل چه خوب بود تو را هم نداشتم
زن بودم پای دوست داشتنت ایستادم. مرد نبودی شکستم، فرو ریختم و سال هاست که ایستاده مرده ام!
بی تو ... مهتاب کجا ؟ کوچه کجا ؟ شعر کجا ؟ بی تو... از باقی این عمر گذشتم... .
ای بغض فرو خورده مرا مَرد نگهدار تا دست خداحافظی اش را بفشارم...
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟ که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
انگار نفرین کرده اند این خاک را اجداد ما تا بوده زاری بوده و تا مانده غم در یاد ما ما نسل بازی خورده ایم آتش به پرهامان زدند شاهان به آتش بازی و نیرنگ و استبداد ما بازندگان بازی شطرنج قدرت نسل ماست پایان بازی مات بود از کیش...
چون نباشی تو چه عید است و چه نوروز مرا ...!
امسال هم گذشت، کمی پیرتر شدم از دیدنِ جهان شما سیرتر شدم هرقدر شاخه شاخه رسیدم به آسمان در خاک ریشه ریشه زمین گیرتر شدم گفتی به عکس های جوانی نگاه کن دیدم رفیق…دیدم و دلگیرتر شدم رودم که در مسیر سراشیب زندگی در پرتگاه عشق سرازیرتر شدم فرقی نداشت...
دمِ عید باشد و تو نباشى! آدم دلش مى خواهد فقط گریه کند ...
این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست خیر شما رسیده به ما مرحمت زیاد .
یا مقلب القلوب و الأبصار در دلم ماند حسرت دیدار دفتر عمر من ورق زده شد یکسال گذشت _یکسال بی بهار امسال" هیچ عایدم نشد به جز معنای بی کسی و... مفهوم انتظار من شمردم تا به سه ... نشد بازی میسپارم این سه را به چهار با آه _با...
دیرگاهی است که افتاده ام از خویش به دور شاید این عید به دیدار خودم هم بروم..
هر لحظه دلم را غمِ یک حادثه لرزاند سالِ نود و درد عجب سال بدی بود ... .
با یک دلِ غمگین، به جهان شادی نیست تا یک دهِ ویران بود، آبادی نیست تا در همه ی جهان یکی زندان است در هیچ کجای عالم، آزادی نیست... !