آنقدر از تو گفتم آنقدر از تو نوشتم که تمام شهر عاشقت شده اند باید آرایشت را در شعرهایم عوض کنم رقیب خیلی زیاد شده
شعری را اگر فهمیدی بدان که بسیار غمگینی و با شعری اگر زیستی بر تو بشارت باد که روزی در تنهایی خواهی مُرد...
خیلی ها شاعرند بعضی اما، خودشان شعرند حرف هاشان، نگاه شان حتا: وقتی به شان فکر می کنی!
شعر تو هستی که مرا غرق ترانه کرده ایی... رخوت دنیای مرا چه عاشقانه کرده ایی
ورتر : برایم شعری بخوان که حالم خوب کند ؛ شارلوت : در آغوشت میگیرم، این شعری است که دوست دارم برایت بخوانم!
بیا که *شعر *هایم مغزم را خورده اند بس که حرف آمدنت را می زنند!
دفترم را بر می دارم و شعر هایم را نگاه میکنم صدای بچه ها می آید
دردم به جان رسید و طبیبم پدید نیست داروفروشِ خسته دلان را دُکان کجاست؟
با من کنار بیا همچون ماه با نیمه ی تاریکش
من به اندازه ی غم های دلم پیر شدم از تظاهر به جوان بودن خود سیر شدم عقل می خواست که بعد از تو جوان باشم و شاد من ولی با غمِ عشق تو زمین گیر شدم
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
ای کاش نکردٖمی نگاه از دیده بر دل نزدی عشق تو راه از دیده تقصیر ز دل بود و گناه از دیده آه از دل و صد هزار آه از دیده
یک استکان پر از چای و حس بودن باهم نمیدهم به جهان این خلوصِ چایِ دوتایی
هرکسی یک دلبر جانانه دارد من تو را
مانده ام چگونه تو را فراموش کنم تو با همه چیز من آمیخته ای
به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا جز تو ای جان جهان دادرسی نیست مرا
بوی آبان می آید بوی کسی که دارد توی نسیم برای تو شعر عاشقانه می خواند!
اندکی شعر بخوان حالت اگر بهتر نشد در طبابت حکم ابطال مرا صادر بکن
شعرهایم مثل دامنت کوتاه باد که می وزد شاعرترمی شوم
گریزانم از این مردم، که تا شعرم شنیدند برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانهای بدنام گفتند...
هرکسی روی تو را دید از این کوچه نرفت و هم اینک سبب وسعت تهران شده ای
تلخ شد طعم شیرین شعرهایم افتاد شکست فنجان سفید گل مشکی
آنقدر شعر مرا خواندی و گفتی احسنت... فکرت افتاد که شاید تو دلیلش باشی؟
تابستان درگذراست یک کف دست شعر پشت سرش مدادم را برای شعرهای پاییزی تراشیده ام