متن سردار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات سردار
آغوش تو ...
یعنی همین که حتی وقتی نیستی،
گرمای خیالت شال گردنم میشود در سردترین صبحها
زندگی را دوست ندارم
اما میترسم بمیرم
نه برای اینکه به کسی نیاز دارم
برای اینکه مرگ هم مثل عشق
خیلی مبتذل شده.
عشق؟
فقط یک کلمه بود
که ما به زور
برای پارههای خالی دلمان معنی ساختیم.
در آغوشت
خانه کوچک میشود
و جهان
همان چهار دیوار
نفسهای توست.
بیتو
حتی آغوش
هم
تنهاست.
🤍
🍁✨ همیشه یکی میماند
حتی وقتی همه رفتهاند.
نه برای اینکه نمیتواند برود
برای اینکه دلش هنوز
گرمای یک نگاه را
به خاطر دارد
که گفته بود:
طِ تنها دلیل نفش کشیدن های منی
تمام خودم را کاش درون یک بطری بگذارم
شبیه فیلمها به دریا بیندازم
یک نفر
شرح سرگردانیام را ببیند.
نه برای اینکه
بیاید نجاتم دهد
برای اینکه
بداند
کسی بوده
که آنقدر تنها بوده
حرفهایش را
به آب سپرده
نه به آدم.
🌊
نشسته بودم توی اتاق
با یک فنجان چای که سرد شده بود
و کتابی که صفحهاش را گم کرده بودم.
و نگاهی خیره به ساعت که ساعت را نکاه نمی کردم
ناگهان فهمیدم دلتنگی
یعنی همین
که همه چیز سر جایش است
شاید هم تو در اتاق ، ولی تو...
بیا قول بدهیم
بیخبر نرویم
حتی اگر مرگ صدایمان کرد
آخرین نگاهمان به هم باشد
بگذار همیشه کار نیمهکارهی ما
همین «نگاه» بماند
آغوش تو را به شاخهای بستم که هیچ وقت
پاییز ندید.
من ریختم، اما دستانم هنوز خیال چیدن دارند. 🤍
در میان تمام چیزهایی که تمام شد، من هنوز پایان طُ را باور ندارم.
انگار حسرت، آخرین کسی است که از این خانه بیرون میرود.
موهایت را شانه کردم
ستاره ریخت.
حالا هر شب، شانه خالیست
اما دستانم هنوز
به دنبال کهکشان میگردند.
✨✨✨
آخرین سیگارت را…
در خاکستری انداختی که پر از من بود.
حالا هر دود،
قصهی ناتمام ما را
سرفه میکند.
🚬
مادر
یعنی تنها کسی که وقتی همه رفتند، میماند.
نه از روی وظیفه،
از روی این که تو برایش وظیفه نیستی،
خود زندگیای.
مادر یعنی جایی که همیشه میتوانی برگردی، حتی اگر خودت را #گم کرده باشی. 🖤
[ سردار ] :
کـودک از مـادر پـرسـیـد:
شما آدم بزرگا چـرا قـهـر مـیکـنـیـن بـعـد زود آشـتـی؟
مـادر گـفـت: اَز تـرس تـنـهـایـی.
کـودک گـفـت: مـن نـمـیتـرسـم.
مـادر گـفـت: تـو تـنـها نـمـونـدی.
کـودک گـفـت: تـو مـونـدی؟
مـادر سـاکـت شـد.
کـودک گـفـت: پـس بـا مـن قـهـر نـکـن.
بـا خـودت قـهـر کـن.
مـن...
[ سردار ] :
مرغ ماهی خوار بالهایش را پاره کرد
تا سنگفرش را بفهمد
سنگفرش گفت: واژهها را قورت بده
مرغ ماهی خوار قورت داد
بعد تخم گذاشت
از تخم یک واژه بیرون آمد:
«هیچ»
مرغ نگاه کرد به آسمان
آسمان پر بود از چشمهای بسته
و من نفهمیدم...
[ سردار ] :
سَأَلَتْنِی: کَیْفَ حَالُکَ بِدُونِی؟
قُلْتُ: کُلُّ مَا هُوَ مَوْجُودٌ أَنْتِ
وَ مَا لَیْسَ أَنْتِ لَیْسَ مَوْجُوداً
پرسید: بـی مـن چـگـونـه ای؟
گفتم: هـر چـیـز کـه هـسـت تـویی
و هـر چـیـز کـه تـو نـیـسـتی وجـود نـدارد
[ سردار ] :
نشستم کنار مادر. گفتم: از عشق بگو.
گفت: عشق یعنی روزی که بابا رفت، من چای ریختم توی دو استکان.
گفتم: برای چی؟
گفت: برای اینکه باور کنم هنوز هست.
گفتم: باور شد؟
گفت: نه. اون یکی استکان را خودم خوردم. داغ بود. سوزاند. اما قشنگ...
[ سردار ] :
روزهای کودکیام را که به خاطر میآورم
همیشه تو نقش_اولش بودی
در لبخندها، در سختیها
اولین راه رفتن ...
حتی اولین کلمه تو بودی مامان
ذره ذره آب شدی
تا قطره قطره جان بگیرم
حالا من بزرگ شدهام
تو اما دیگر نیستی
نه در کوچه، نه...
کوچه خلوت بود
اما پر از قدم
نه از مردم
از خاطرههای بیصدا
چراغها روشن بودند
اما من در تاریکی
راه را گم کردم
گفتم: چرا؟
پژواک گفت:
چون خودت
تاریکترین نقطهای
شب طولانیترین راه نیست.
گاهی سه قدم تا صبح فاصله است