شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
مــن از عشـــقِ تــو لیلای زمانم
نگاری مـهوش و شــیرین زبانم
اگر دورم من از تــو همچو بلبل
سحرگاهان همیشه نغمه خوانم
به شــوق آمدنت
پنجره های قلــبم را
می گشــایم
و گل شمــعدانی های
قرمز و صــورتی نگاهم را
به خــیال خوش دیدنت آبیاری می کنم
"جز تو نماند"
مرا جز تو در دل تمنّا نماند
به جز مهرِ رویت، تَوَلّا نماند
شب آمد، ولی بیرخِ چون مَهِ تو
به چشمم فروغی زِ فردا نمانَد
به هر سو دویدم پیِ عطرِ نابَت
به جز گردِ راهت، هویدا نماند
دل از هر چه جز عشقِ تو شستهام...
گویندهمه دلگیرم دنیا،اندکی صبرکن
من گویم دلـتنگِ عِشقـمْ،زودترگذرکن
بگــــذر از این،روزهایِ تلــــخ وپرانــدوه
دلــم را لبـــریزْ از آن،عشـــــقِ مُعـطرکن
می خواهمت مثل مریضی که طبیبش را
مثل غمی که اشکهای بی شکیبش را
می خواهمت مثل بهار زندگی ای گل
مانند یک عاشق که معشوق نجیبش را
میخواهمت تا خاطرت در سینه بیدار است
مانند آن چشمی که میجوید نصیبش را
می خواهمت اندازه ی یک عمر تنهایی
مثل...
دوچشمانت غزالِ کوه سینا ست
نگاهت چشمههایِ آب دنیا ست
به محضِ دیدنت قلبم دوباره
میانِ گلشن و باغ مصفا ست
تو را مثل باران اول بهار
که بوی خاک را
لمس می کند
یا مثل کبوتری که بر پشت بام
از دست خورشید گندم می چیند
ساده ، بی آینه
مثل مهتاب در چاه حیاطِ پدربزرگ
دوست دارم
تو را مثل بوی نارنج و شالیزار
مثل ترانه های خواب مادر...
"بابایِ گندم"
پاییز که میرسد،
مرد
کیسهی بذرش را
بر شانه نمیگذارد؛
دستِ دخترش را میگیرد
و تا شیارهای زمین
میبرد.
مردم
از کنارِ مزرعه
میگذرند
و میگویند:
«گندم میکارد...»
چه میدانند،
بعضی پدرها
دخترهایشان را
با دستهای خود
به خاک میسپارند،
تا نان
از سفرههای جهان
کم نشود.
هر...
ترس است بپرسم عاشقم هستی و حاشایش کنی
از من چه ماند آخر که میخواهی تماشایش کنی؟
این من تو را از قصد ترک میکرد که شاید یک شبی
دلتنگ باشی و بخواهی زود پیدایش کنی
این دل که هردم چون کبوتر، روی بامت مینشست!
تا کی تو میخواهی به...
مطمئنم
برگها و درختان صنوبر و
پیچکها هم عاشق خواهند شد.
از آن هم مطمئنترم که
تو نیایی،
گلهای باغچه
از نبودنت
پناه به هیچ دستی جز دستان تو نخواهند برد
که آبیاری شوند،
نه برگها و
نه دستان تو،
کسی را نمییابند
که به اندازهی من عاشق باشند و...
بیا یک لحظه ای امشب کمی هم مهربانی کن
گلِ گلدان قلبم را پر از عطر بهاری کن
به چشمانت قسم من هم به عشقت مبتلا گشتم
تو هم حرمت گذار و درد من را رازداری کن
سکوتم را نمی بینی که تنها واژه یست، صادق
بیا دنیای سردم را...
کاش میدونستی چقد دوست دارم
نمیرم نیمه ی راه جات بذارم
اگه حتی یه یخ سنگی باشی
دست گرممو توو دستات میذارم
بیان ابراهیم
خانم بیان ابراهیم (به کُردی: بەیان ئیبراهیم) شاعر کُرد زبان اهل سلیمانیهی اقلیم کردستان است.
(۱)
نگذار عاشقت باشم.
نگذار اینقدر دوستت داشته باشم
مبادا زیر باران چشمانت آب شوم
مبادا با نسیم نفسهایت
مثل شاخهی بیدی بشکنم
نگذار اینقدر عاشقت باشم
مبادا که با یک آه اندکات...
هنگامی که آفتــاب
بار دیــگر
از پــشت کوهای به خــواب رفته
ســر برآورد
نــسیم صبــحگاهی
دلتنــگی نــبودنت را
از پنــجره ی چشــمانم می زداید
و چــکاوکان از آمــدنت می خــوانند
خــواهی آمد
و چشــمان خــسته از انتظارم
در نــگاه پر از آرامش تــو
همــچون کودکی
آرام می گیــرند
ای که در آئینهی دل، نقش یاران دیدهای
در شب تنهائیام، پایان هجران دیدهای؟
نسترن های خیالم در بهاران دلت
در خزان مانده ،تو دل را در بیابان دیده ای؟
عشقمان زیبا چو دریا آبی و بی انتها
ای دریغا تو به دریا غیر طوفان دیده ای؟
خاطرات عشقمان چون...
با تــو می خواهم
از مرزهای دلتنــگی عــبور کنم
و همسفرِ قاصدک ها
به ســرزمینی بروم
که تنــها مـــن باشم و تــو
ســرزمینی که درخــتانش ســـبز
جـــویبارانش جاری
چــشمه هایش زلال
کوه هایش اســـتوار
گل هایش همیشه خـــندان
و پــروانه هایش رقصــان با لبــاس هایی از جنسِ حـــریر
آرام و قرار ندارم،
دلم در مشتم است و
مضطربم
که کی برمیگردد،
تا آتش عشقمان را
با نفسهایش شعلهور سازد.
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
چشمه
درخت
تمشکهای وحشی
جنگل
بیشه
گله ای اسب
گندمزاری از خورشید
آوای ستاره
کوره راه دهکده
راه شهر
آدمها و انسانهایی شاید
آرشیو نگاه
انعکاس لبخند
وگاه سگی ولگرد
در آلبوم خیابان
خیابان ذورق
نرده های اسکله
ماسه های ساحل
موج
دریا
هلهله پرنده ها با ماهیها
قایق
پارو...
طــلوع کن
از پــشت ابرهای تیـــره تردید
و بــتاب
بر جـــان خــسته ام
که بی تــو
در تنگــنای زمـــان اسیـــر است
تا جـــهانم
معنــای تازه ای بگیـــرد
رنگ بگـیرد
زنده شــود
و ســــردی شـــبها
به گرمی نـــگاهت گرم شـــود
گرم به گرمای تمـــوز
بتاب بر من
تا لبـــخندم بدود از...
زلزله آمد و رفت
اما
در گسل وجودم
هنوز از پس لرزه های نگاهت می لرزم
فکر زنجیری کنید ای عاقلان
بوی گیسویی مرا دیوانه کرد
یاسمن بویی مرا دیوانه کرد
چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد