من اینجا درست وسط پاییز ایستاده ام و دارم برگ به برگ دوباره عاشقت می شوم
زمان آدمها را عوض نمیکند... زمان حقیقت آدمها را آشکار میکند....
و چای دغدغه عاشقانه خوبی ست برای با تو نشستن بهانه خوبی ست
آخرین منزل ما کوچهی سرگردانی است دربهدر، در پی گم کردن مقصد رفتیم .
عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی بوی یک تکبیت ناگه، مست و مدهوشت کند..!
از زندگی آموختم تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم..
تو نباشی من از آینده خود پیرترم
حزن، پنجره ای بخار گرفته بین خویشتن و جهان است.
زن عشقی را که برای آن گریسته است هرگز فراموش نمی کند...
یاد تو شمعی ست در دلم کوچک و همیشه گرم...
سر پیری اگر معرکه گیری هم باشد من تورا باز تورا باز تورا میخواهم..
گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ! درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
سخت میشه وقتى رویاتو با یکى میسازى و با یکى دیگه زندگى میکنى..
عطر سیب زیر درخت قلیان
لا به لا سیب هم ترش هم شیرین دفتر شاعر
پای سیب درون ویترین شرابِ کهنه
دستِ شراب در کار بود لب های او سیب
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
شاه شطرنج منی با رخ ماهت چه کنم؟ با سپید دل و چشمان سیاهت چه کنم
کاش روزی برسد هر که به یار ش برسد دل سرما زده ما به بهار ش برس
همهمه ی علف زاران حرف از باد است
از تو آغاز می شوم در تو پایان می گیرم
تا بینهایت این قللب واسه تو میزنه...
به علت تنهایی با هر کسی نپرید گرسنگی دلیل کافی برای خوردن هر آشغالی نیست