متن اشعار اعظم کلیابی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار اعظم کلیابی
تو شاه کرم هستی و ما سربازیم
از پیرو جوان به عشق تو مینازیم
مثل حرم امام هشتم آقا ....
"یک روز برای تو حرم میسازیم"..
اگر چه هست به عالم حسین بی همتا
غریب تر زحسن هم نیامده دنیا
خدا مرا به غم عشق مبتلا کرده
چه گنج های عظیمی به من عطا کرده
به بارگاه تو افتاد چشمم و دیدم
بهشت روی زمین را خدا بنا کرده
ضریح، دست مرا مملو از طلا کرد و
مس وجود مرا عشق، کیمیا کرده
میان جمعیت زائران مشتاقت
زنی کنار حرم...
ما منتظر سلاله ی زهراییم
همواره همه فدایی مولاییم
در مکتب ما واهمه از مردن نیست
آموخته ی مکتب عاشوراییم
چه حرفهای نگفته که در گلو دارم
به یاد روی تو با ماه گفتگو دارم
در آینه نظری کردم و به خود گفتم:
زخاک کوی تو ای دوست آبرو دارم
بیا که نیست کسی جز تو محرم رازم
که با خیال تو هر شب بگو مگو دارم.
چه رازهای نهفته...
بغضم که در راه گلو گم می شوم حالا
دلتنگ ایام محرم می شوم حالا
دارد بساط روضه خوانی جمع میگردد
صاحب عزایم، غرق ماتم می شوم حالا
سائل کوی تو جز تکیه ندارد جایی
درو دیوار گواه است که تو آقایی
همه ی سال دلش شور،محرم دارد
تکیه هر چند بپوشد به تنش دیبایی
خیابانِ عصر
پُر از پاهای بیقرارِ سایههاست.
چراغها یکییکی
چشم میگشایند
تا تنهاییِ من
درازتر شود…
از پیادهرو
بوی نمِ بارانِ دیروز میآید
و من
بیآنکه کسی را صدا بزنم
آهسته
نام تو را تکرار میکنم.
سکوت
روی نیمکتهای ایستگاهِ اتوبوس نشسته
و کسی نیست…
فقط باد
صفحۀ روزنامههای رها...
شب آمد...
شمعی روشن شد در سکوت
شعله رقصید ..
قلم لغزید ..
غزل جوانه کرد
لبخند شکوفه زد
کسی در گوش خانه
لالایی عشق خواند
شربت شیرینِ مهتاب
بر لبهای تشنهٔ ایوان چکید
و حلاوت این لحظه
در دل پنجره نشست
هرم عشق انشا شد روی شیشه ها
اتاق...
شب میآید
بیصدا
از لبهی پنجره
و دلتنگیاش را
روی میز سکوت
پهن میکند
زندگی کجاست در گرگ و میش
سپیده و طلوع...
بوی نان داغ نمیآید...
و نیز صدای پای عابران ..
صدای همهمه همسایه...
آواز بلبلان..
زمزمه جویبار ..
عطر بابونه و نعنا ...
و...
و دستی که با پیاله ی سفالی در آب فرو رفته است.
محروم مانده ام
در آغاز...
اتاقِ من
جهانِ کوچکِ من است
که در آن
اندیشه به برگ تبدیل میشود
و سکوت
به زیباترین سرود.
کانال_دلنوشته_های_بانوی_کاشانی
https://eitaa.com/sahdser
اینجا پرندهای در هوا نیست .
آسمان،به یک خاطرهی دور تبدیل شد.
نور،با نوک انگشتانش به شیشه میکوبید و بازمیگشت.
پنجره،
که روزی قابی برای پرواز بود،
اکنون تابلویی شد
برای تماشای مرزِ محکومیت.
و من،
پشت این دریچهی بیمعنا،
به تاریکیِ پشت دیوار خیره ماندهام
نیست جز،مهر تو ای،دوست مرا قبله نما
قبله ام باش که دل سمت تو مایل شده است
آسمان نظاره گر شکوه دوباره ایست
کاروانی عبور میکند ...
هودج مرجان و ستاره و ...
یاس و یاسین و یاسمن
باد ،عطر شقایق با خود می آورد...
ترنم باران، احساس را می شوید...
تو ایستاده ای
قد قامت موج
صلابتی از جنس وحی و
خط خون و ...
لاله...
لبخند توای مادر همواره مسیحایی ست
هم مظهر عشق است و هم مظهر زیبایی ست
دامان پر ازمهرت چون دشت شقایق ها
ای سبز ترین دامن. دشتت چه تماشایی ست
با ذکر و دعای تو آسوده دلم دائم
زیرا که در اذکارت انگیزه و گیرایی ست
تو هاله ی خورشیدی...
تا که با نام تو مادر می خورد شعرم رقم
می تراود چشمه های ذوق از چشم قلم
تا به نام نامی ات آغاز، کردم شعر را
بیت ها بیت المُقدس شد غزل شد محترم
من در آغوش تو فهمیدم زبان عشق را
در دهانم واژه ها گل می کند...
تراود مهر از چشمت، دلت دریاست مادرجان
خدا داند که عشقت ساحل رویاست مادرجان
به آغوش تو محتاجم چه خوشبختم کنار تو
فدای گرمی عشقت که بی همتاست مادرجان
سعادت سهم من گردد فقط با یک دعای تو
دعایت تا ابدحلال مشگل هاست مادرجان
قسم برلحظه هایی که به پای...
منظومه عشق کهکشانم مادر
خورشید قشنگ آسمانم مادر
با تو همه جا همیشه شادم اما
بی توست ڪه بی نام ونشانم مادر
در جان و دلم همیشه هستی مادر.
هستی تو دلیل شور و مستی مادر
در دُرج دلم جواهری غیر تو نیست
خوش در دل و جان من نشستی مادر
هر زمان با نام مادر میخورد شعرم رقم
میتراود اشک شوق از چشم بیتاب قلم
واژههایم سجده میکردند پیش پای تو
بیت ها بیت المقدس شد غزل شد محترم
با دعایت خشت خشتم را بساز! آباد کن
لحظه هایی که خراب و خستهام چون ارگ بم
من در آغوش تو...
اگر عشق را در قاموسِ جهان معنا کنم، بیتردید نقشِ تو در ذهن تداعی میشود
. تو چشمه ای هستی که در کویرِ وجودم جاری شدی ... روییدم، سبز،شدم.
. تو اولین آهنگِ آشنای کودکیم بودی و هنوز که هنوز است، ترانه ی پایدارِ قلبم.
نگاه خسته ات همیشه پر...
در خانهای کوچک، در دل مکه،
خانهای که آسمان به آن سلام میداد
و عرشیان درود ...
رحمتی زاده شد.
اسمش را،
«زهرا»گذاشتند.
او آمد و «کوثر» معنا شد،
و آغازِرویشِ نخلستانِ ولایت.
او آمد و«امامت» معنا شد،
و شروعِ حرکتِ کاروان یازده خورشید.
او،
مادرِآفتابهایی است
که از مدینه...
آمدنش،
چون شکفتنِ نخستین آیه در سینهی خورشید بود.
از جبریل پرسید:«این نور از کدامین اقلیم میآید؟»
آه،که او خود بشارت بود...
نامش را،
خداوند بر برگِ سبزِ نخلِ رسالت نوشت:
«فاطِمه».
آمدنش،
جاری شد.
چون چشمهای ..
او بانویِ آب بود:
زمزمِ طهارت،
کوثرِ ولایت،
و بانویِ آیینه بود:...