زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی
زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری
زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو
من و تو می دانیم زندگی در گذر است همچو آواز قناری در باغ
همهی موجوداتِ زنده بعد از مرگشون فاسد میشن آدما قبل از مرگشون !
عصر دی روی دیوار پس از پرواز لنگه کفش قرمز
دل بسته شدن حس قشنگی ست ولی نه... بگذار که با بی کسی ام انس بگیرم
ما به جرم ساده لوحی اینچنین تنها شدیم مردمان این زمانه با دو رنگی خوشترند!
یه دنیا نباشه مهم نیست اما تو واسه همیشه باش
من دلبسته ی نگاهش بودم اودل ازمن بسته بود
در سبد کالا دل ضعفه دیگ خانه بود
بریل هم کفایت نکرد تا بخوانم این تقدیر زمخت را
هفت روزهفته دلگیرم اما جمعه هاچشم گیرتر!!!
مردمِ زیرِ خطِ فقر به جان آمده اند این دگر صحبت بی دینی و دینداری نیست
کاروان دستخوش رهزن بیگانه شدست ساربان، این روش قافله سالاری نیست
برایت گریه تجویز می کنم بغض تمام گلویت را گرفته است...
تو عادت منی ترکت نخواهم کرد...
صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست ...
یک شب دعای تشنه ی ما ابر می شود این روزگار زرد و سترون همیشه نیست
این اختلاف بین تو و من همیشه نیست باور کنیم فرصت بودن همیشه نیست
فتح جهان به دست رفاقت محقّق است دنیا به کام حضرت دشمن همیشه نیست
منتظر هیچ آدمی نباش فقط تویی که میتونی واسه خودت حالِ خوب بسازی...
به شنیدن عادت کن، خواهی دید که از سخن ابلهان نیز، سود خواهی جست.
بگذار در بزرگی ِ این منجلاب یأس دنیای من به کوچکی انزوا شود