بیزارم از رهایی این روزهای خود یادش بخیر پای من و کنج دام تو
در زلف بی قرار تو باشد قرار دل بر یک قرار نیست دل بی قرار من
دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود
دستم از تنگی دل وقف گریبان شده است یاد آن روز که در گردن جانانم بود
ازچه می کوشی که مردم را ز خود راضی کنی؟ این جماعت از خدا هم اکثرا ناراضی اند!
من بودم و دل بود و کناری و فراغی این عشق کجا بود که ناگه به میان جست
بهر دلم که درد کش و داغدار تست داروی صبر باید و آن در دیار تست
حتی خدا هم مانده در اصرارِ من بر عشقِ تو می خواهمت جانا ، مرا تحسین در این اصرار کن زکیه احمدی
بعد هجران تو از جان و جهان سیر شدم اول چلچلی ام بود زمین گیر شدم
بایدازسمت خدامعجزه نازل بشود تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود
درهرگذرکه باشی،نتوان گذشتن ازتو، آری چو جانی و کس ازجان گذرندارد...
نفسم بند نفس های کسی هست که نیست بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست...
شده آغوش تو دنیای من و زندگی ام بغلم کن که من از ترک وطن می ترسم
قهوه ام ،چایم، شده دمنوش لب های بهار شهد وشیرینی شده تصویر فال امشبم حجت اله حبیبی
در دل ویرانه ها دنبال گنج خویش باش عشق پنهان است چون درّی به دریای صدف حجت اله حبیبی
می رسی و هوای فروردین ،جای باران گلاب می بارد از هوای گرفته ی اسفند ، برف نه؛ حبّه قند می آید
لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای که پس از دوری بسیار به یاری برسد
من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند ارس آرامی
از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم
هرچه به جز خیال او قصد حریم دل کند در نگشایمش به رو از در دل برانمش
در جهان بال و پر خویش گشودن آموز که پریدن نتوان با پر و بال دگران
سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است فرخنده آن امید که حرمان نمی شود..