جان و دل کردم فدای مهر تو خاک پایت باد سر تا پای من
چای را بی پولکی خوردن صفا دارد، اگر حبه قندی مثل تو، شیرین زبانی می کند
ما را به تو سری ست که کس محرم آن نیست گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی
گشوده ام به هم آغوشی قفس، آغوش گشاده از پی پرواز نیست بال و پرم
خون به دل ، خاک به سر، آه به لب ، اشک به چشم بی جمال تو چه ها بر من مسکین آمد
گل به سر، جام به کف ، آن چمن آیین آمد میکشان مژده ، بهار آمد و رنگین آمد
شنیده ام ز پنجره سراغ من گرفته ای هنوز مثل قاصدک...میان کوچه پرپرم
اندر دل من مها دل افروز توئی یاران هستند لیک دلسوز توئی
جان فدا کردیم و یاران قدرِ ما نشناختند کور بادا، دیده یِ حق نا شناسِ دوستی
هر شب و روزی که بی تو می رود از عمر بر نفسی می رود هزار ندامت
افتاده باش لیک نه چندان که همچو خاک پامال هر نبهره شوی از فروتنی
شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است
ای طنینِ گام هایت بهترین آوازِ عشق صبحِ من در انتظارِ یک سبد لبخند توست
دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهدَم دست من سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی
کلئوپاترا پلانی از تو است زیباتری در شکوهی بی صدا از مونالیزا بهتری
زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش نیست امید که همواره نفس بر گردد
کسی نیک بیند به هر دو سرای که نیکی رساند به خلق خدای
گر نیم شبی مست در آغوش من افتد چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد
من مشکلم با بوسه هایت حل نخواهد شد چندیست در سر فکر جنگی تن به تن دارم
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
فریبم مى دهى در بازى شطرنج و مى دانم در آخر کیش و ماتت مى شوم با نقشه اى دیگر وحیده مؤذنى«ترمه»
دل فدای تو چون تویی دلبر جان نثار تو چون تویی جانان