متن سردار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات سردار
پسر کفش مادرش را دید گفت : چرا پاره است ؟
مادر نگاه کرد گفت: پسرم،
این کفش پاره نیست
این یادگار راه رفتن توست
کنار من
پسرک خندید
گفت: مامان،
پس چرا نو نمیخری؟
مادر گفت: نو که بخرم
یادم میرود برای اولین بار تو چطور قدم برداشتی
پسرک...
من از تکرار هر روزِ بی [ طُ ] در هراســم
غریبم
نه از روی زمین
از روی دل
جایی که رفتم
کسی زبانم را نمیفهمد
نه حرفم را
نه سکوتام را
تنهایی را دوست ندارم
اما عادت کردهام
مثل درختی
که وسط کویر
تنها ایستاده
و باد
همیشه از پشت میوزد
کم حرف بود
اما چشمهایش
تمام شعرهای جهان را
بیقافیه
حفظ داشت
رفت ...
اما هنوز
در نگاه هر غریبهای
دنبال همان قافیههای گمشدهام
آینه را شکستم
اما خودم ناپدید نشدم
تکهها
مرا تکثیر کردند
گاهی آدم خسته نمیشود
فقط ناپدید میشود
انگار کسی پاککن کشیده باشد دور خطوط صورتش
بیصدا از خیابان رد میشوی
بیصدا سلام میدهی
بیصدا میروی برای کسی که دیگر پیدایت نمیکند
شب که میشود
سایه ات را نگاه میکنی
نه از تنهایی
از اینکه میبینی
تنها_چیزی_که ماند، تو نیستی
گاهی آدم دلتنگ نمیشود
فقط سنگین میشود
انگار کسی دانههای شن ریخته توی جیب روحش
بیصدا راه میروی
بیصدا نفس میکشی
بیصدا میمانی برای کسی که دیگر نیست
صبح که میشود
چای را تلخ میخوری
نه از عادت
از اینکه یادت میآید
قند را کسی باید بریزد که نیست
اسمش را خواندم.
متولد ۱۳۶۸. فوت ۱۴۰۲. سی و چهار سال.
نه کم، نه زیاد.
آدمها که میآیند، اول نگاه میکنند به تاریخ فوت.
بعد میگویند: «چه زود.»
من اما تاریخ تولد را میبینم.
آن روز کسی خوشحال بوده.
کسی به دنیا آمده.
حالا فقط یک عدد است.
روی یک...
روزی دختری با شوق مرا در آغوش گرفت
هنوز بوی عطر تنش یادم هست
همه چیز خوب بود
تا روزی که نمیدانم چرا گریه کرد
روزی که کسی انگار رفت
من از آن روز یادآور بدی بودم
رهایم کرد
حالا موندم توی انبار
پر از گرد و غبار
بدنبال بوی...
سالها بود دوخته شده بودم به مردی خسته.
هر صبح مرا لمس میکرد.
هر شب باز میکرد. یک روز نخم پوسید.
افتادم زیر صندلی. کسی مرا ندید. جارو کشیدند.
انداختند توی سطل.
حالا میان پوست سیب و ته مانده غذا افتادهام.
به آن مرد فکر میکنم. آیا متوجه شد من...
روی لبهٔ زیرسیگاری دراز کشیدم.
هنوز کمی دود میکردم.
کسی نیامد خاموشم کند.
آدمها رفته بودند.
من ماندم و خاطرهٔ دستی که مرا روشن کرد.
یادم هست محکم میگرفت.
با حرارت. همان حرارتی که حالا نیست.
حالا سیاه و سرد افتادهام.
تنها.
شاید دیگر غمگین نیست که مرا رها کرده...
سوار مترو شدم. پیرمرد کنارم خندید و گفت: یه گل بگیر واسه خانمت.
گفتم: ندارم.
گفت: دوس دختر؟
گفتم: هم پول هم دوست دختر.
خندید
یک شاخه یاس سفید داد دستم.
گفت: نگران نباش. بیست سال پیش تو همینه مترو تنها بودم.
یک روز دختری پرسید گلها برای کیه؟ گفتم...
دیروز یک پیرزن را دیدم
همان رنگ موهایت را داشت
ایستاد. نگاهم کرد
گفت: پسرم داری گم میشوی؟
گفتم: مادرم را گم کردم
دستم را گرفت
چند قدم رفت. بعد ایستاد
هیچی نگفت. فقط دستم را فشرد
همان لحظه فهمیدم
مادرها در دستهای پیرزنها جاری میشوند
تمام نمیشوند. فقط قالب...
دیروز کاجی را بریدن
احساس کاج از اندوه کبوتران پیدا بود
---------------------------------------------------
روزهایی که حوصله ندارم،
میروم کنار شمعدانی قرمز مینشینم.
چیزی نمیگویم. او هم چیزی نمیگوید.
فقط برگهایش را باز میکند.
انگار میخواهد #بغل کند.
انگار میفهمد نباید حرف زد. فقط بودن کافیست.
من از آدمها خستهام.
آنها همیشه حرف میزنند. نصیحت میکنند. قضاوت میکنند.
اما شمعدانی فقط میماند. سبز. قرمز....
چای دم کرده ام،
عطرش پیچیده توی خانه. خورشید لای پرده راهش را باز کرده.
موسیقی آرامی پخش است. هیچکس معطل من نیست،
من هم معطل هیچکس.
امروز تصمیم گرفته ام مهربان باشم. با خودم. با کوچه. با درخت.
برگ ها دارند سبز می شوند.
یعنی زندگی هنوز دوست دارد...
باران میبارد.
کفش کهنه پوشیدهام. رفتهام توی کوچه.
چتر ندارم. خیس میشوم. مهم نیست.
بوی خاک خیس، بوی اول #دنیاست.
قطره روی برگ، قطره روی صورت. میخندم.
نه برای کسی. برای خودم.
آدم گاهی نیاز دارد خیس سادهترین باران بشود.
بدون فکر فردا. بدون حسرت دیروز. فقط باران. فقط من....
دارکوب میکوبد به تنه درخت.
نه از سر خشم، از سر گرسنگی.
آدم میکوبد به دل دیگران.
از سر ترس. از سر تنهایی.
هر ضربه، یک فریاد کوچک.ِ درخت میماند.
جای ضربهها را نشان میدهد.
مثل پدر. مثل مادر. مثل هرکس که ایستاده تا تو بکوبی و او نریزد.
دارکوب...
زن هر شب ساعت سه بیدار میشد.
میرفت کنار پنجره. نگاه میکرد به خانه روبرو.
چراغ اتاق خواب همیشه روشن بود.
یک شب چراغ خاموش بود. زن تا صبح نخوابید.
یک هفته بعد، اعلامیه ترحیم چسبیده بود به در خانه روبرو.
زن گریه کرد.
نه برای مرده.
برای نوری که...
جلو در مترو ایستاده بود
هوا بهاری بود
اما تونل تاریک. عطر مردی از کنارش رد شد
تلخ مثل چای بدون شیرینی که یادگار مادر بود
صندلی خالی پیدا کرد. نشست. روبرویش دختری ایستاده بود
سنبل توی دستش. بوی بهار میداد. قطار تکان خورد. سنبل افتاد پایین.
دختر خم شد....
احساس_دیشب_من
نشستم روی پلهها.
ساعت سه بامداد. چراغ کوچه خاموش بود.
سگ همسایه خواب بود. فقط باد میآمد.
نه سرد، نه گرم. همان باد همیشگی که نمیدانی کجا میرود.
سیگارم را خاموش کردم. به آسمان نگاه کردم.
هیچ وقت اینقدر خالی نبود.
پرندهای نبود. ابری نبود. حتی ماه نبود.
فکر...
دلم میخواهد یک نفر از راه برسد.
نه برای نجات. فقط بگوید «هستم.» همین.
من آنقدر بزرگ شدهام که میدانم از هیچکس کاری برنمیآید.
اما هستن، همان بودن کافیست.
مثل درخت که سایه میدهد.
مثل چراغ که روشن است.
نه سایه جان کسی را نجات میدهد، نه چراغ.
اما میشود...