شعر سپید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر سپید
شب،
از قابِ پنجره آغاز میشود،
جایی میانِ سکوتِ دیوارها
و نفسِ آهستهی زمان....
ماه، روی شانهی من خم شده است،
و رازِ ماندن را
در گوشِ سایهها نجوا می کند.
پراز بال و پرم...
از گون تا گندم...
از یاس تا یاسین..
صدای دوری میآید،
از جایی که چراغها...
بگذار!
بگذرم از مویرگ های کلمه
کسی چه می داند
کدام ثانیه
کدام دقیقه
بند بند شعرم را شمرده؟
شاید
غبارِ قرن
زدوده شود
از آینه ی تقویم.
بگذار چشمِ پنجره
به نصفالنهارِ آفتاب گشوده شود
در این قرنِ تاریک،
تا اینبار
شهابی که میگذرد،
نامِ تو را بخواند.
حالا
هر قدر
بلند شوم
از هجای نور
باز
صخره ی شکسته ی حافظه
جیغ می کشد
دریا را
مپاش نمک بر زخمِ آینه!
که درد می کشد
ریشه ی شعرم
نشسته ام بی چتر
زیر برفی که
نفوذ کرده
تا مغزِ استخوان
ببین!
پراکنده ام
در قامتِ باد
وَ می کارم
بذری عقیم
در ساعتی معکوس
پرواز کن در این دیار ،
آشیانه ای را که ساخته ای
طعمه طوفان شد و
اینک تنها خاطره ای است
دردست باد.
زبالههای ذهنت را که بیرون ریختی،
نفس کشید زمینِ خستهٔ اندیشهات.
پسماندههای کهنهٔ تردید،
در آفتاب آگاهی جوانه خواهد زد
و در مراحلِ بازیافتِ روح،
هوای تازه دمیده خواهد شد به مهر،
به روشنایی،
به خویشتن
خون ز رگ دزدیده شد یک لحظه آن هم بیصدا
آرشی آید که تیری را رهاند بیهوا
تیغ عدلی میدرخشد در ظلامِ کهنهشب
میدمد صبحی دگر بر خاکِ خُفتهی بلا
خیز ای فرزند خورشید از دلِ خاکسترش
تا بسوزانی به نور خویش، این ظلمت سرا
رودِ خون جاریست از جانِ...
ما وارثان خندههای خاموشیم
در کوچههایی که صدا را به زنجیر کشیدهاند،
و لبخندها را بر دیوارهای سرد آویختهاند.
ما نسل درختانی هستیم
که تبرها را به یاد میآورند
اما هنوز در دلشان
زمزمهی بهار میجوشد.
ما وارثان خاکسترهای سوختهایم
اما در رگهایمان
جرقههایی زنده است
که روزی شهر را...
ماه
با لبخند پوسیده
چرک سق می زند
پنجرهها
جای باران
قطره ی گوش میرویانند
درختان
روی انگشتان مبتلا
آشیانه بسته
بر استیج خیس
اسم تو را گاز میزنند
کلاغِ بلورین
برای بهترین بازیگرِ زن…………
4 مهر ماه سال 1404 شمسی
قالب شعر :
فرا سپید
آدمی زنده است با عشق وامید
میدهد هر لحظه آدم را نوید
عشق وقتی در،دلت گل میکند
میکند بخت سیاهت را سپید
لحظه هایت غرق شادی میشود
هر خزانت میشود چون صبح عید
عشق یعنی اوج اوج خواستن
قدرت انجام هر فعل بعید
عشق را درواژه های ناگهان
عاشقی راباید...
آنقدر دیر آمدی، دل خسته شد
خاطرم در خاطرت وابسته شد
با غبار چشم من بازی مکن
چشم من از شوق دیدن بسته شد
تو هم
دلبسته این شعر خواهی شد
وقتی که پای صحبتت
با من یکی باشد
سکوتت
کویری ست بی پایان
که بادهای غریبش
نقش ناگفته ها را
بر رمل های زمان می نگارد
و من
مسافری بی قافله
پا در رهگذرِ
بیصدای این توفان خاموش
در جستجوی بذر واژه هایی
که هرگز نبالیدند..
کاش می شد
پشت این دیوار،
چشم شب باشم
تا کشف کنم...
در تیرِ نگاهت همه عالم به تلاطم افتاد
آتش زِ دلت شعلهور افکند به دل، صبرم را
له و لورده
زیر پای بیرحم زمین،
دستِ مهربان آسمان
نوازشم می کند..
هر چقدر هم
زخم ها فریاد برآرند
می دانم
روزی
در آغوش ابرهای سپید
آرامشِ ابدی را
لمس خواهم کرد..
تا الفبای گریه
بغلتد
بر گونه ی کویر
ببین!
گرفته دامن ساحل را
دریا
و عبور می کند
باران
از جاده ی خیال
و پاییز
خمیازه می کشد
درخت را
حالا
می نشیند ابر
بر شانه ی باد
و می رقصد
گیسوی علفزار
در شعرم
بگو
چگونه در گوشِ تابستان
نپیچد
ترانه ی ماه
که از هر طرف
روشن می کند
تکلیف شب را
بهشت یا جهنّم
برایم تازگی نخواهد داشت،
وقتی
بارها و بارها
بهشت را در تبسّمت
و جهنّم را در درد و رنج هایت
تجربه کرده ام..