شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
بیتو
نفس کشیدن سخت است!
این بود آخرین احوال من...
یک به یک
روزهایم را میشمارم.
من محکوم به حبس
زندان توام.
آیی دردهای نانوشته
در دریای قلبم
ماهی شوید!
تا امواجش ببرندتان
به ساحل چشم انتظاریهایم.
از هم متمایز نمیشوند
سیاهی ریحانه و
عطر گیسوانم!.
پنجره باز است،
صدای رادیوی همسایه -
یادگاری قدیمی!
شلیکی ناوقت،
بر قلب من خورد -
اینگونه مردم!
شعرهایم،
به پای عشق تو -
همیشه شهیدند!
غزل و شعر و شعور با تو شنیدن دارد،
دلِ آرش دگر از این همه غم جان دارد
رفتی و شهر خیالم همه ویران گشته،
هر غزل بیتو نشان از دلِ ویران دارد
شب که میآید و تنهایی من میگرید،
یادِ چشمانِ تو تا صبح چراغان دارد
آرش این قصه...
پشت پنجره
نشسته است
پاییز
تا
مدل نقاشی ام شود
دریک
غروب خالی از خاطره.
پاییز
دچار تسلسل شد
رنگ ها را بر هم ریخت
بر
بوم نقاشی.
نفسهایت را به باد بسپار؛
بگذار بیقراری،
در کوچهای خاموش،
آنها را در آغوش بگیرد.
بگذار عطرِ تو
در امتدادِ دیوارهای خسته
پراکنده شود
و شب،
نامت را
آهسته
در گوشِ پنجرهها زمزمه کند.
"نقاشیِ خدا"
باد
برگها را
روی زمین میکشد.
نیمکت
در سکوت
تماشا میکند.
انگار خدا
در پاییز
نقاشیِ تازهای شروع کرده
و هنوز
رنگها را
خشک نکرده است.
«شبگیر»
دیگر نه شمیم شببو
مستکننده است،
و نه بوی یاس
گیرایی دارد؛
نه بوی باران تازه
تازگی دارد.
آسمان تیره،
خیابانها
خالی از خیال خوش؛
مردمان دژم،
مردها خمود،
زنها خموش.
شغادها سرمست
از صدای شغالها؛
نه رندی و نه عیاری،
نه صوفی و نه قلندری،
نه سبویی و...
پاییز
آرزوهای بهار را
به باد داد
و رهگذران می کوبندش
با فریاد.
_امیر علی حیدری ۹سال و نیم
می گریم
که شاید زندگی مرا در اغوش بگیرد