شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
با این دلِ دلتنگ چه باید بکنم
با باطنی از سنگ چه باید بکنم
با اینهمه نیرنگ میانِ من و تو
با این دل صد رنگ چه باید بکنم
کاش آدما با همدیگه
یه خرده مهربون بودن
توی قفسِ زندگی
واسه هم همزبون بودن
کاش که محبت واسه ما
دیگه یه آرزو نبود
کنارِ هم بودنامون
اینقده بی صفا نبود
کاش خدا هم روی زمین
یه خونه یا یه کلبه داشت
واسهٔ هر آدمی اون
جایی واسه همیشه داشت
هوا بس سرد و بی روح است
نفس چون مرگ و اندوه است
میان صبحِ آزادی
دِلَم
گِریان و مجروح است
همان زندانِ مفتوح است.
یک عمر در این دایره تکرار شدیم
در بازی زندگی گرفتار شدیم
با اینهمه تکرارِِ بازیِ مرگ
در وادی بندگی چه هوشیار شدیم
ای یار به یکباره مرا درد شدی
دزدیده ز من چه دیدی و ترد شدی
از زیرکی ات به عمق جان فهمیدم
نادیده بیامدی و همدرد شدی
ای کاش دلِ ما اسیرِ نیرنگ نبود
همفکرِ گناه و فتنه و ننگ نبود
با اینهمه کشتار در عالمِ ما
در فکرِ سلاح و جبهه و جنگ نبود
دلم تنهای تن ها شد دوباره
شبیه مرغ مینا شد دوباره
در این دریایِ مواجِ زمانه
اسیرِ موج غمها شد دوباره
بیهوده از این باغِ پُر از خار گذشتیم
اینگونه از این باورِ بیمار گذشتیم
سرخورده چو گشتیم از این گردش ایّام
پژمرده چو زندیق از آن یار گذشتیم
تو چه بودی که دلم کرد هوای نفس تو
به تو سوگند دلم نیست بجز همنفس تو
همه شب چشم و امیدم به هوای دیدن تو
که رسد روز وصالم همه شب در بغل تو
F💝
همراه خوش نوای سازم شده ای
با هر نگهت قافیه سازم شده ای
در دم بنویسم غزلی تا به سحر
کوک دلمی تو گل نازم شده ای
دنیای من و قبله و ایمان منی
در باغ دلم گلشن و گل می مانی
جان را بستان با نگهی ای گل ناز
تا تازه شود، درد دلم ؛ درمانی
چشم بیمار و تن بیمار عاشق بی شفا
جز طبیب عشق راکاو هم درد باشد هم دوا
بیدلان را روی زرد و آتش دل خوتر است
گرچه معشوقان سیمین تن کنند هر دم جفا
بادصبا
هوا دلگیر و دنیا هم ،پرِ جنگ
دلِ این مردمان، هم؛ گشته از سنگ
دلِ ساده، نصیبش؛ غصه و درد
چرا، هر کس؛ به این دل میزند چنگ
صبح یعنی یک غزل در هر سحر
خوش سرایی و سخن گردد شکر
صبح یعنی سوسن پر گل دلت
غصه و غمها بماند پشت در
ای حضور دلمرده!
ای هوای افسرده!
رنگ غصه شد سالت...
رفته ها چه بی رحمند!
اشک را نمی فهمند!
مانده زخم بر بالت...
می رسد بهار از راه
بعد از این غمِ جانکاه،
خوب می شود حالت!
▫️شاعر: سیامک عشقعلی
من اگر ساز کنم حاضری آواز کنی؟
غزلی خوانی و چون نغمهٔ دل باز کنی؟
بلدم ناز خریدن، بلدی ناز کنی؟
یا نشینی به ببرم شعرنو آغاز کنی؟
بلدم راز نگهدار شوم، راز بگو
بلدی راز نگهداری و دمساز کنی؟
بلدم با تو به دنیای دلت سِیر کنم
بلدی قفل...