شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
ای که نامت شد همیشه ذکر زبانم نفسم
با تو تنظیم می شود هر ضربانم نفسم
با دلم بازی نکن مجنون و دیوانه توست
حکم کرده ست به عقل با تو بمانم نفسم
به دو چشم نگران که مرا کرد گرفتار قسم
و نگاه منتظر که به عشقت شد بیمار...
گم شدم در خود ندانم من، کیم یا چیستم
قالبم، عقلم، حیاتم، جان گویا چیستم
آدمی نامم ولیکن آدمی در اصل چیست؟
معنی ام یا صورتم، یا مسما چیستم
درچنین صورت که من دارم چگویم وصف خویش؟
آتشم، خاکم، نسیمم، آب دریا چیستم
عاقلم، دیوانه ام، در فرقتم یا در...
ساده می بینم تو را هر شب به رویایی که نیست
می زنم دیوانه وار دل را به دریایی که نیست
می نشینی در برم محو نگاهت می شوم
بیخیال از غصه و تشویش فردایی که نیست
در کنار جوی آب و سایهٔ آن بید مست
عشق بازی می کنیم...
دل عاشق
گاهی دلت رو به راه نیست
دلت عاشق و مست و همراه نیست
در این ظلمت و جنگ و لبخند و آه
دلت عاقل و پست و گمراه نیست
شاعر:حسن سهرابی
نظری کردی و من هم نظرم سوی تو شد
شب منت کش من طالب گیسوی تو شد
تو گذشتی و چو دیدم رخ چون ماه تو را
دل وامانده دمی عاشق آن روی تو شد
به لبم جز تو و اسم تو نیاید سخنی
تو چه کردی به دلم تا...
از حادثهٔ تکرارها باید رفت
از بین طنابِ دارها باید رفت
چون مرگِ سردفریاد خسته ای
امروز از ذهن خارها باید رفت
شاعر:حسن سهرابی
در حسرت آغوش تو هستم بغلم کن
از عطر بر و روی تو مستم بغلم کن
گیرم که دلم لایق این بزم نبوده
بیخود که دلم را نشکستم بغلم کن
کی گفته قراره که دور از تو بمونم
من با احدی عهد نبستم بغلم کن
آروم تر از خواب کنار...
شک
مشکوکم من از سایهٔ تزویر
در این عالم دلگیر، که در آن شده تکثیر
همه خانهٔ تزویر.
مشکوکم از اِحساس ، از این چرخهٔ اِخلاص
در این بُرهه حساس.
من به این باد که بُرد حرف مَرا به نزدِ صیّاد
در این ظلمت و بیداد ، که گرفته است...
چون غنچه که در دشتی با خار قشنگ است
دل بستن مشکوک من و یار قشنگ است
ای کاش که چشمان تو بر سینه ی تان بود
با پنجره، دل سنگی دیوار قشنگ است
فهمیده ام از گریهٔ برخورد دو تا ابر
اشک من و تو لحظهٔ دیدار قشنگ است...
چون غنچه که از زشتی، با خار قشنگ است
دل بستن مشکوک من و یار قشنگ است
ای کاش که چشمان تو بر سینه ی تان بود
با پنجره، دل سنگی دیوار قشنگ است
فهمیده ام از گریهٔ برخورد دو تا ابر
اشک من و تو لحظهٔ دیدار قشنگ است...
سیاهراه
.
ندید روی تو را و مرا ملامت کرد
همان که گفت: قضاوت نکن... قضاوت کرد
.
سیاهراه پر از پیچ و تاب زلف تو بود
که زاهدان پر از کبر را هدایت کرد
.
مخواه از من دیوانه از تو دل بکنم
که عشق تو به تمام تنم...
شب وحشی
.
پناه می برم از غم به دختری که خیالی است
به گیسوان پریشان دلبری که خیالی است
درون یک شب وحشی نشسته ام که بگویم
دوباره درد دلم را به خواهری که خیالی است
مدام وعده ی وصل تو می دهد حافظ
چقدر زجر کشیدم ز باوری...