شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
دلبسته ی چشمان تو و دل نگرانم
به طرز نگاه تو که بند است جهانم
در دشت دلم عطر تو پیچید دوباره
هر لحظه کنار تو بهار است خزانم...
من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
که شنیده است نهانی که در آید در چشم
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان؟
یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر...
مو حالی دی ندارُم از تو گویُم
صفایی دی ندارُم از تو گویُم
ایَر بار دگر آیی کنارُم
نوایی دی ندارُم از تو گویُم
آمدی جانمٖ به قربانت صفا آورده ای
درد بی درمان قلبم را دوا آورده ای
با خودم گفتم ملک ایام هجران شد تمام
آمدی خوش آمدی جانی مرا آورده ای
جانا که ز تو هیچ اثر از مهر و وفا نیست
در دل سنگت به جزء جور و جفا نیست
مجنونم و در کوی تو افسرده و حیران
از تو هنری غیر شکستاندن دل ها نیست
رفته ای قند از نگاهت را ندارم بخورم
شهد از آن کنج لبانت را...
ﺳﺎﻗﯿﺎ ﺗﻪ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ ﻣﺮﺍ
ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻌﺪﯼ ﭘﯿﮏ ﻟﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﯾﺰ
ﻧﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﻭﺱ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﻧﻪ ﺟﻨﺲ ﺍﺭﻣﻨﯽ
ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﮓ ﻣﺰﻩ ﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮﯾﺰ
دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است …
جنس من از آهن و از سنگ نیست / من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست
حال دل از من نمیپرسی چرا / حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست . . .
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران...
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده را مانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و...
بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
داستانها دارم از بیداد پیری با جوانی
وا عزیزا گوئی آخر گر عزیزت مرده باشد
من چرا از دل نگویم وا جوانی وا جوانی...
سهم ما
نقش آیینه ی دل را خط و خال نظری
کاش میشد که غم از خاطر ما هم ببری
گرچه در چنته دنیا به جز از کینه نبود
هیچکس را نرسد سهمی از آن بیشتری
لب این بام پر از نغمه شوریده چه بود؟
غیر از آواز به جا...
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
بهار تو بر می گردی چیزی نمونده بخند
در صدایش سِحرِ عجیبی نهفته بود
وقتی می گفت دوستت دارم
روح از مرز های تنم عبور میکرد
و به گل های پیراهنم
جان می بخشید
مهتا منتظر
دوری زبرم ،
اما بدان جان منی
همدل و همسفر و
همپای دنیای منی
نیست در دنیای من
جزتو بداند حال من
قطره ِ اشکی که در
چشم مبینای منی
تومپندار ، که یادت
برود ازسر من
باورت باشد که در
قلب پریشان منی
شعر از مهتا
تخلصمنتظر...
عاشقت گشتم در شوق رسیدن به تو هستم
یک شهر فنا رفت که من دل به تو بستم
با آن همه عشق و دل و دلدار ، توبدان من ،
عاشق نشدم ، دور شدم دل به تو بستم
مهتا منتظر
آتش به جانم زده ایی
بیرونی از هر پرده ایی
با عشق ، ذوبم کرده ایی
ای شور ِ آتشخانه ام
در یاد تو ، لحظه شمار
از صبحدم ، تا شام تار
شیدا و شورم کرده ایی
ای شمع و ، ای شمعخانه ام
مهتا منتظر
این مپندار که نقش تو رود از نظرم
خاطرت جمع که در خواب پریشان منی
در شب بی کسی ام یاد تو مهتاب منست
خود چراغی تو و در شام غریبان منی