و ما ... عاشقانه ای را رقم خواهیم زد که کل شاعران شهر دیدشان به پاییز عوض شود...!️
پائیز دختر بچه ایست که وقتی در خیابان راه میرویی میدود میاید میزند به پشت پایت سرت را که بر میگردانی با لبخندی دلبرانه میگوید: ببخشید آقا!! چرا عاشق نمیشوید؟؟
بوی مهر می آید هم تو آمده ای هم پاییز
تنهایی ام تکثیر می شود بی تو چون بوی خزان در ذهن پاییز
دلم تنگ است و حالم را فقط پاییز می فهمد منم آن شاخه ی خشکی که از دوری پریشان است
مهر دیگر آمد و پاییز یک سال بزرگتر شد!
مرهم زخمهای پاییزم لبریز از سکوت برگها
قرار ما نبود من باشم و پاییز من باشم و باران من باشم و جاده هایی که تمام نمی شوند اصلا قرار ما نبود من باشم و تو ... رفتن همیشه آدم را نمی برد!
... عزیزم پاییز غم انگیز است و غم انگیز تر وقتی من اولین پاییزم را بی تو سر میکنم
دست پاییز قلدری بلد است باد دارد / کری بلد است عاشقیم و هرزه ی بادیم برگ تر ز شهر طوفانی...
خاطراتت را آخر پاییز مرور میکنم شبی بلند میخواھد
ای اتفاق کوچک ساده پاییز دارد دارد تمام می شود نمی افتی!
خنده زیباترین هدیه ی پاییز بر لب غمگین انار
جمعه و دلتنگی و پاییز و چشمی خیس اشک کو طبیب حاذقی تا درد ما درمان کند؟؟؟
خوب یادم هست پاییز بود و من کنار زخمهای چرکی انار عاشق شدم...!
قبل پاییز تو غایب بودی! بعد پاییز تو غایب بودی! همه جا کافه نشینی کردم آنور میز تو غایب بودی!
پاییز فصل عاشق شدن است فصل زردی و سکوت چهره هاست فصل گریه...خیره ماندن... شب نشینی غم است فصل گیجی از نبود رنگ عشقت در میان بوته هاست
یک پاییز مادرم مرا زایید حالا پاییز که می شود درد می گیرم و زاده نمی شوم چرا؟
بی پاییز هم به پای تو می ریزم
باش بی تو پاییز بی تو باران مرا خواهد کشت
به پاییز بگید حاجی دیر اومدی ایران ما خیلی وقته برگامون ریخته
قاب این پاییز سهم من از نبودنش
در دلم اندوه هزار جنگل بی برگ پاییزیست
تو از فصل پاییز زیبا تری من از فصل پاییز تنهاترم