از خواب در میای و میوفتی تو خوابه بدتری به اسمه زندگی
منو خیلی وقته به هم عادت کردیم
چون ماهی مرداب پی راه خروجم ماتم که به هر حال دری هست ؟ دری نیست؟
این شهر به تنگ آمده بود از من و افسوس آن کودک بی حوصله دیگر خطری نیست
من تو را دوست ترین حالت ممکن دارم
خسته ام،سنگ نزن هی نشکن روح مرا ...
زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ
زندگی قطره اشکی است فروریخته بر گونه تو
زندگی بغض دل توست به هنگام سحر
زندگی خواب خوش کودک احساس من است
زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی
زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری
زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو
من و تو می دانیم زندگی در گذر است همچو آواز قناری در باغ
همهی موجوداتِ زنده بعد از مرگشون فاسد میشن آدما قبل از مرگشون !
عصر دی روی دیوار پس از پرواز لنگه کفش قرمز
دل بسته شدن حس قشنگی ست ولی نه... بگذار که با بی کسی ام انس بگیرم
ما به جرم ساده لوحی اینچنین تنها شدیم مردمان این زمانه با دو رنگی خوشترند!
یه دنیا نباشه مهم نیست اما تو واسه همیشه باش
من دلبسته ی نگاهش بودم اودل ازمن بسته بود
در سبد کالا دل ضعفه دیگ خانه بود
بریل هم کفایت نکرد تا بخوانم این تقدیر زمخت را
هفت روزهفته دلگیرم اما جمعه هاچشم گیرتر!!!
مردمِ زیرِ خطِ فقر به جان آمده اند این دگر صحبت بی دینی و دینداری نیست