شادمانی /گم شده است/کوچه ها/پُراز اندوه و دلتنگی/چقدر/در خیابان/مُرده ریخته است
دلتنگی یعنی ایستادن کنار پنجره زل زدن به کوچهای خالی و فکر کردن به اتفاقی که هیچ وقت رخ نخواهد داد...
دورم از تو اگرچه میدانی لحظههایم پر است از یادت دوری از من اگرچه میآیم بی.اجازه به خواب تو; اما...!
روز و شب منتظری هفته به آخر برسد ! پس چه دردیست که هر جمعه دلت می گیرد ؟
نگو که شب شده راحت بخواب، راحت نیست! که بی تو این دلِ تنگ و خراب راحت نیست
یا خانه تنگ تر شده یا من در خودم جا نمی شوم نفس رفته است نمی آید!
غم آخر بود رفتنت
مرا رها کردی و رفتی برای من درد و رنج دادی باز هم من دوستت دارم من باید چکار کنم سوختم اوه خدای من مردم اوه خدای من...
این پاییز تو را کم دارد برای قدم زدن وگرنه من آدم خانه نشینی نیستم...
بی من تو هر جا که هستی دلت شاد امشب ..
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست وین جان بر لب آمده در انتظار توست
تمام آرزویم است سرودن غزل ز تو و شرح دلتنگی ام...!
سهم من از یک یاد هر شش ساعت یک فنجان دلتنگی تلخ است...!
تا که رفتی از کنارم ناگهان باران گرفت ابر هم گویا توان این جدایی را نداشت...
باران گرفته است کنارِ نبودنت باران گرفته است همان جا که نیستی تکرار میکنم که کمی بیشتر بمان تکرار میکنی که نباید بایستی
پاییز پشتِ خنده ی مان داد میکشد دستِ مرا خیالِ تو در باد میکشد در من...کسی شبیه تو فریاد میکشد حالا کجای شهر و در آغوش کیستی
انتظار را باید از مادر شهید گمنام پرسید! ما چه میفهمیم معنی دلتنگی را . . .
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
میان این همه هست آنکه باید نیست
آنقَدَر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد تیر دیوانه شد ، مرداد هم از شهر رفت از غمت ، شهریور بیچاره حلق آویز شد
از خودم برایت بگویم؟ از خانه، از خیابان، شهر، صدای پایِ ما، شب؟ از کجا برایت بگویم عشق من! جایی که تو نیستی، گفتن دارد؟
بی تو جهانم خالیست
وقتی تو اینجا نیستی پاییز جایش خالی است همچون درخت کاج پیر از سبز بودن خسته ام...!
این غم انگیز ترین حادثه ی پاییز است جمعه و نم نم باران و خیابان... بی تو