برگریزان آمد و پاییز شد بار دگر برگهای غم فرو ریزد ز دل ای کاشکی
پاییز زن می بود اگر بی شک فریب انگیز بود موهای خورشیدی او پر تاب و شورانگیز بود
پاییز ؛ بهار به بغض نشسته است ؛ در اندوه بیکران روزگار
در تابستان جا مانده ام لبخندی بزن و هدیه کن پاییز را ..
آرام شده ام مثل درختی در پاییز وقتی تمام برگ هایش را باد برده باشد!
نسخه نوشت خدا؛ پاییز برای عاشقی صبح، ظهر و تمام شب
پاییز در راه است با صدای خش خش برگ های نارنجی و یک موسیقی آرام بخش
در تابستان جا مانده ام لبخندی بزن و... هدیه کن پاییز را !
من و پاییز ... قرار است که هم دست شویم رنگ زردش با او ... طاقت رنجش با من ...
در پاییز یک بهانه یِ بهاری میخواهم مثلِ شکوفه یِ گیلاس مثلِ تو
باران شو و ببار در آسمانم چه فرقی می کند من بهار باشم یا پاییز؟ تو همیشه زیبایی...
هی مثل زخم میشکفی روی زندگیم پاییزِ زعفرانیِ افتاده از دهن
"شهریور" به نیمه رسید، پاییز نزدیک است ... بیا به فکر عاشقی باشیم.
شالی به گردنِ درخت بیانداز سرما نخورد پاییز شده
نگرانم! پاییز دارد به نارنج ها می رسد اگر نیایی، تمامِ باغ دِق می کند
و عشق پنهانی ترین راز پاییز است
«صبح» باشد و پاییز و یار در بوسه ی صبح حاجتِ هیچ استخاره نیست!
مهرترین ماه سال شده ام بعد از رفتنت، پائیزِ پائیزِ پائیزم...!
و عشق... درتمام کوچه های شهر جاریست در طلوعِ «صبح پائیز»
پائیز، با مهر ست، اما با «تو» پر مهرتر می شود...
ای عاشقان ! آغوش بگشایید پاییز با باران و شعر و شانه می آید!
این مهر پیشکش پاییزش من فقط مهر «تو» را میخواهم.
بی توشهریور من نسخه ای از پاییز است سی و یک روز قرار است که ابری باشم...
به سمت پاییز سرازیر می شویم روزهای کوتاه شب های بلند و پنجره ای که مرا می بلعد.