شعر کوتاه عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه عاشقانه
باران که می بارد
انگار کسی بر کلونِ دل
تق تق می کوبد ،
هوای اوست که بی تابانه بر دروازه ی
قلبم می کوبد و چه مشتاقانه دل را
به هوایش باز میکنم !
مرا به ییلاقِ آغوشت ،
به آبادیِ نگاهت ،
نه اصلا بِبَر
به دریای دلت ،،،
می خواهم غرق شوم در
امواجِ عشقت ...!
صدیقه جُر
عشقِ تو میوهای نیست
که از شاخه چیده شود؛
سیارهایست که هر شب
در دهانه تاریکِ قلبم
طلوع میکند.
کاش
در تخم چشمانت
مرغی شوم شناور
در دریای نگاهت
دلم به نام تو آرام میگیرد
حتی وقتی که فاصله،
میان ما قد میکشد
تو را نه فقط برای داشتن
که برای ماندن در تمام لحظهها دوست دارم
از هر راه که رفتم،
باز به نام تو رسیدم؛
شعرهایم
تمام شدند،
اما
نگاهت
هنوز
ناگفتهترین غزل من است.
هر بار
که میخواهی فراموشم کنی،
دلت
بهانهای تازه میتراشد؛
انگار عشق،
خانهایست
که کلیدش
فقط در دستِ من است
جهان را به بهایی اندک میبخشند،
اما تارِ مویِ تو
تمامِ داراییِ این دل است؛
سوگندی که کهنه نمیشود…
جناب شعرهای من
آمدنت را خواهانم ...
هرگاه استخاره کردم خوب آمد
ولی ای خوب من !
چرا نمی آیی ؟
نگاهم کن!
حتا کاکتوسها هم
به آفتاب محتاجاند...
همهی چراغها را به شب بده!
تو کفایت میکنی،
این خانه را...
کاش حروف اسمم
از دهانم بیافتد
بر سر زبانت
می وزد
«باد »
کاش
نفس های تو
همراهش باد.
اتراق کردم
در ساحل چشمانت
پلک نزن
خرابم می کنی
تنهایی
دار مکافاتی ست
که حلق آویز شد
تا تو مرا در اغوش بگیری
محبوب من صبح
از لای موهایِ تو
طلوع میکند؛
و جهان با لبخندِ چشمهایت
از نو معنا میگیرد.
مردمک چشمانت
لنگر انداخت
بر ساحل نگاهم
نگاهم کن
که از جذبه ی چشمانت
به ساحل اغوشت برسم
جاده ای میخواهم
نه برای رفتن
برای برگشت
به شهر خاطره
خیابان عشق
کوچه تو
جذاب
زیبا
محزون
اما دردناک ، دست نیافتنی بود …
مثل تماشای غروب خورشید از پشت میله های زندان …
در من
هزار افتاب
طلوع می کند
اگرتوبفشاری
دستهایم را
دوراز تو
دیوار حوصله ام کوتاه
به تلنگری می ریزد
خشت خشت ِوجودم