متن اشعار زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار زهرا حکیمی بافقی
احساسِ دلم با تو فقط، غرقِ جنون است
بی تو، بشوم غرقِ غم و، زار بمیرم
دریای امیدی تو برای دلِ خسته
نگذار که در ساحلت ای یار بمیرم
با مهرِ تو زندهست دلو، بی گلِ مهرت
از سوزنِ خارِ غمِ جان، خوار بمیرم
ای کاش که گرمم کنی از مهرِ محبّت
تا با تبِ گلبوسهی چون نار بمیرم
بگذار لبت را به لبِ حسّ دلِ زار
تا داغ شوم از تو و تبدار بمیرم
در قابِ سپیدِ جان
تصویرِ تو را دیدم
روحم به تپش افتاد
از واکنشِ احساس
البته که ممنونم
از نحوهی برخوردت
با حسّ دلم؛ وقتی
شد بهرِ تو آس و، پاس
گفتی که تو را خواهم
با موجِ نوی قلبم
رفتی و شد آشوب این
بحرِ دلِ بس حسّاس
صد رنج و جفا دادی
شطرنجِ دلِ من را
این مهرهی دل، امّا
با تو، برود در تاس
مانندِ رگِ خونی
جاری شدهای در جان
مانندِ رگِ آبی
دادی به دلم صد یاس
گفتی به پایت مینشینم
رفتی؛ شدم موجی پریشان
در شورشِ دریای قلبم
غم شد روان؛ طوفان به طوفان
.
دریا به دریا، دل خروشید
شورش شد امواجِ نهانم
جاری به جانم، رودِ درد و
جوشید غمها در روانم
بعد از گذشتِ سالیانی
برگشتهای پیشم چرا باز
حالا که خفته، در گلویم
بُغضی که غم را دارد آواز
ترکِ منِ آشفتهدل کن
راضی شدم تنهاییام را
احساسِ من، دیگر ندارد
همچون گذشته، شور و رویا
دلم، پرواز میخواهد، از این جا
از این دنیا؛ که شد، سرشارِ سرما
به جان احساسِ دلسردی نشسته
نمیبیند، دل اصلا، مِهر و گرما
درختان هم، دگر خسته، شدند از:
زمینِ خالی از: گُلهای رویا
درختو، سبزهوُ، گُل، تا کجا رفت
چه وارونه، شده، قانونِ دنیا
زمین را ترک خواهم کرد، روزی،
به آوازِ پرِ مرغانِ زیبا
در اوجِ آسمان آزاد هستم
من از: دنیای نازیبای رسوا
برای نقشهی امواجِ جان، هست،
کرانِ آسمان؛ چون قلبِ دریا
نگاهم، پُرفروغ از: موجِ مِهر و
وجودم میشود در «عشق»، پویا
چه قانون بدی، دنیای بیاحساس دارد
دمادم، در سکوتِ لحظههایت، بغض بارد
اگر روزی شکستی، شیشهی همسایهای را
به تاوانش، دمار از روزگارِ «تو»، برآرد
ولی روزی، اگر قلبت شکست از دستِ دنیا،
نمیآید کسی، بر زخمِ دل، مرهم گذارد
فقط، با نشترِ زخمِ زبانهای پُر از خار
درونِ گلشنو،...
تو ای آبیترین بارانِ احساس
بباران مِهر، بر باغِ گُلِ یاس
دلِ سرخابیام را پرتپش کن
مثالِ دشتِ خوشسیمای ریواس
عشق؛ یعنی:
صد غزل
با یاد تو
خندان شدن
مهربانی را
به شور جان
میهمان شدن
آدینه آدینه،
چشم میگشایم
به افق انتظار
ماه نیز میداند
چه سان
در آسمان شبهایم،
میخوانمت!
من و جادّه و
صندوقچهای از خاطرات ریز و درشت
که سنگینی میکند
سایههایش بر پشت!
خاطراتی که:
مانده در باورم
و شعر شده است
شورِ رفتنم را!
بیایید مهربان باشیم
تا پرندگان احساس
بر باروی باورمان
و لب دیوار دلهامان
لانه سازند با عشق
و در آشیانهی مهر
عشق پرورند با شور!
بیکرانههای نگاهم
محو میشود در افق
وقتی که
میخوانی ماوراهای احساسم را
با مِهر