وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
کوتاه ترین قصه ی شب را به من بگو ... با یک شب بخیر از زبان تو میشودخدارا هم درخواب دید...
گذشت میکنم تا آسایش داشته باشم به فراموشی میسپارم تا لبخند بزنم سکوت میکنم تا با کسی بحث وجدل نکنم چشم پوشی میکنم چون هیچ چیز ارزش ناراحت شدن ندارد صبر میکنم چون بینهایت به خدا امیدوارم
باور ڪن ! ڪار من نیست ڪار ِخداست دلم جایے میان ِنَفَس هایَت گیر ڪرده است
یه روزى خدا درى رو به روت باز میکنه که جبران همه ى درهاى بسته زندگیت باشه ... .
در هیاهوی زندگی دریافتم اگر کسی به این باور برسد که غیر از خدا به کسی احتیاج ندارد خدا هم او را به غیر از خودش محتاج نخواهد کرد... .
من حاضرم روزى صدبار التماس خدا رو براى براوردن خواسته هام بکنم ولى یکبار هم منت بنده هاشو نکشم... .
من خدا را در قمقمهی آب یافتهام ، در عطر یک گل ، در خلوص برخی کتابها ، و حتی نزد بیدینان ؛ اما تقریباً هیچگاه وی را نزد آنانی که کارشان سخن گفتن ازاوست، نیافتهام !
دلم چیزی نمیخواهد در این دنیا که سنگ ها هم به پاهای لَنگ میخورند فقط میتوان خدا را آرزو کرد
مادر تنها کسیه که میشه مهربونیه خدا رو باهاش تخمین زد...
خداست آنکه خودش هست سرپناهِ کسی خدای باخبر از قصّهی گناهِ کسی . فدای چشمِ خطاپوش و مهربانِ خدا که مانده خیره به پروندهی سیاهِ کسی . همان دقایقِ اوّل... همان شروعِ دعا گذشت مثل همیشه از اشتباهِ کسی
خدایا: هنگامی که ثروتم دادی، خوشبختی ام رانگیر... هنگامی که توانایی ام دادی، عقلم را نگیر... هنگامی که مقامم دادی، تواضعم رانگیر... آنگاه که تواضعم دادی ، عزتم رانگیر...
قربون بزرگیت برم خدا من قند ندارم یک کم از اون اتفاق های شیرین زندگیو برای من هم بفرست
با تو در آرامشی تن به تن گسترده می شوم و جهانم هیچ سمتی ندارد عقربه های ساعت دیواری ام را برداشته ام و فلسفه دیگر آزارم نمی دهد با تو که هستم شک ندارم مثل خدا طولانی می شوم مثل همین شبی که روی پلک فردا سنگینی می کند...
فکر کنم دیگه وقتشه خدا بیاد بغلمون کنه ، بگه ؛ یه دست واسه دوربین تکون بِده...
اینجا همه خوبند خیالت راحت ! من مانده ام و چهار تا هم صحبت این گوشه نشسته ایم و دلتنگ تو ایم من…عشق…خدا…عقربه های ساعت
کاش میشد خدا را بغل کرد و بهش گفت مرسی که شیرین ترین خواهر دنیا را به من دادی...
احساس من به تو نه شبیه بوسهای ممنوعه است نه پرندهای آزاد و نه بوتهای محتاج به خاک احساس من به تو شبیه آرزویی برآورده است شبیه پیچکی بیتاب که تا خدا میرود
ساحل دلتو بسپار به خدا... خودش قشنگترین قایقو برات میفرسته!
چشم واکردم و دیدم که خدایم تو شدی
بعضی وقت ها خدا نجاتمون میده ولی ما جدایی حسابش می کنیم... همیشه جدایی بد نیست... . .
من عاشقی را از خدا یاد گرفتم همان لحظه که گفت: صد بار اگر توبه شکستی بازآ...
عشقِ عقلانیِ روح نسبت به خدا،جزئی است از عشقِ بی حد و حصری که خدا نسبت به خود دارد. اسپینوزا
خدای من بامن است... پس نگران هیچ چیز نیستم..