شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
♧ ۱
شراب خون دل دادی که خوردم
به دوشم بار غم دادی که بردم
فقط درگیر دارم با خودم که
چرا با اینهمه ماتم نمردم؟!
♧ ۲
برو اسفند سالی خوش بیاور
گپ و گفت و مجالی خوش بیاور
گلویم پاره شد از بس که گفتم
از این پس...
مهرگیاه
گوئی دلم به سینه ندا می دهد مرا
روزی غمت به باد فنا می دهد مرا
در امتداد رهگذر توتیایی ات
چون به اوج سها می دهد مرا
روزی اسیر زلف کمند تو میشوم
همچون بشارتیکه صبا می دهد مرا
رنجور درد و غصه ایام کی شوم؟
چشمت به...
نوروز
برخیز با باد سحر همراه باشیم
از عطر گل بوی چمن آگاه باشیم
پرگشته حجم کوچه از بوی اقاقی
تا شاهد این لحظه خودخواه باشیم
وقتی جهان سردرگم خط عبورست
بهتر که ما هم عابری گمراه باشیم
ما که اسیر پنجه های روزگاریم
دیوانه این خلسه کوتاه باشیم
حال...
همیشه در جریانی
بهار پشت در است و دلم به دنبالت
بیا که از تو بپرسم دوباره احوالت
فدای تو بشوم، حال ما چه میپرسی
که مانده در طلب اشتیاق هر سالت
دوباره خاطره سبزه و گل و باران
نسیم صبح پگاه و شکوفه شالت
بگیر دست مرا ای طراوت...
عاقل باش
کنار هر که می گردی رفیق و یار و یکدل باش
چنان آئینه ای در پیش چشمان مقابل باش
جهان جای مکافات فریب و مکر و تزویر است
تو هم یک صحفه ای از دفتر حل المسائل باش
نکردی باخودت تدبیر آرام و قرارت را ؟
به تو...
ریشه در خاک
ریشه در خاکم ولی زخم تبر دارد دلم
سیب سرخی در کنار نیشتر دارد دلم
تا بهار از آسمان این حوالی سر کشد
صد زمستان قصه خون جگر دارد دلم
چون سپیدار بلندی لابلای شاخه ها
حال و روز ساقه خم تا کمر دارد دلم
سال های...
بهار آمد ولی گل را چه سود است
سراپای تن باران کبود است
هوا در شهر آدم های خود خواه
سوار ابر بی افسار دود است
ابوالقاسم کریمی
گویندبعدهرطوفانی نسیمی میزند بردل ما
گرنزدکه هیچ ویران کرداین ساده آشیانه ما
گربرتابوت برند جسم بی جان را
روح جرمش چیست کشدجسم به نمایان زنده را
به هرکس می آیدآنچه طلب کند
برمانیایدآنچه به دل افتد
پرکند خانه اش را ز امیدی فردا
به نابودی کشدناامیدی همه فراداهارا
عشق به...
اگرم عمر شود نهصد و اندی
و نمازم همه بر پا که چنان پینه ببندد
سر و پیشانی و دستان
و سحر تا به شبم روزه بگیرم
وای؛ یکبار اگر دل بشکانم
همه آن عمر گرانمایه
به یک ارزن پوسیده نیرزد
شراب عشق می دهی، خمار می کنی مرا
شمیم مهر می دمی مهار می کنی مرا
تمام شعر شاملو تمام حس حافظی
و شعر می شوی شبی بهار می کنی مرا
ز چشم سرخ فام تو دو تیر داغ می چکد
کمی نگاه می کنی شکار می کنی مرا …...
,عید است و برون ریزید آن جامه ی وصلینه ,
از سر بدر آویزید ,افکار نسنجیده ,
ماه نو و سال نو باشد که نوین گردد
از سینه جدا سازید حرص و طمع و کینه
با زنده دلی رانید ازخود بدی و پستی
لیکن نگهدارید آن همدم دیرینه
می دَمَد آلاله قامت ، می نماید سرو ناز
چشمِ نرگس های فرودین زده مست و خمار
می برد دل را به صحرای جنون هر بامداد
برگ هایِ مستِ بارانِ خورده ی باغِ انار
می چکد آهسته بر کنجِ دلم هر بامداد
اشکِ شوقِ قاصدک های نحیفِ بی قرار
نعره...
هر گوشه سررسید من یعنی تو
ایام خوش سعید من یعنی تو
ای در تو خلاصه عشق، هستی، فردا
لبخند بهار و عید من یعنی تو
بهار آمد بهار من نیامد
گل آمد گل عذار من نیامد
برآوردند سر از شاخ، گل ها
گلی بر شاخسارمن نیامد
چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد
جهان را انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد...
نبض اشتیاق
چندی ترانه می شوم و دم نمی زنم
حرف از وجود عالم و آدم نمی زنم
این خلسه را که حاصل ایام باور است
با خاطرات غیر تو بر هم نمی زنم
وقتی تمام پنجره ها سمت آرزوست
سنگی به سینه از سر ماتم نمی زنم
گاهی که...
عاقل باش
کنار هر که می گردی رفیق و یار و یکدل باش
چنان آئینه ای در پیش چشمان مقابل باش
جهان جای مکافات فریب و مکر و تزویر است
تو هم یک صحفه ای از دفتر حل المسائل باش
نکردی باخودت تدبیر آرام و قرارت را ؟
به تو...
همیشه در جریانی
بهار پشت در است و دلم به دنبالت
بیا که از تو بپرسم دوباره احوالت
فدای تو بشوم، حال ما چه میپرسی
که مانده در طلب اشتیاق هر سالت
دوباره خاطره سبزه و گل و باران
نسیم صبح پگاه و شکوفه شالت
بگیر دست مرا ای طراوت...
چشم برهم نهادیم گردش دوران گذشت
بر یکی سخت و بر دیگری آسان گذشت
روزگاری خواهد آمد با خودت نجوا کنی
یاد باد آن روزگارانی که با یاران گذشت