شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
چه کنم
نیست دلی بی کینه
و شده بغض به دلها مهمان
و نمانده است کسی از جنس نسیم
تا که از دیدن یک غنچه ی گل
از همه تیره دلی ، دل بِکند
آه
از این دلِ تنگ
که به زنجیر غم است باز امشب
ساز ناکوک منم
بین...
گفتم چو جان میدانمت
چون آب و نان میخواهمت
گفتی که یادم می رود
اما به خاطر دارمت !
رفتی ز پیش چشم و من ،
در دل نگه میدارمت !
...♡...
تا دیدم آن دو چشم خمار
گفتم تو هستی برای من یار
بگفتا در جوابم
میشوی چو مجنون دلدار؟
همچو فرهاد از عشق تبدار؟
گفتم ای یار شیرین
بیا و در بَر من بنشین
میشوم مجنون گر تو لیلی شوی
میشوم فرهاد گر تو شیرین شوی
بیا و نور خانه...
برای دیدنت ای یار دوباره بزم به پا کردم
که از عشقت میان موج چشمانت شنا کردم
بلور گردنت ای ماه ربوده عقل و هوش من
زلیخای وجودم را ز دیدارت فنا کردم
چه تنها میشود این دل نباشی در کنار من
که رفتی من شکایت های تو باد صبا...
با عطرِ گلِ یاس ، صبا آمده برخیز
امروز ، چه با ناز و ادا آمده برخیز
چون چلچله ها مستِ غزل،رقص کنان است
پر شور و پر از عشق و وفا آمده برخیز
بادصبا
هر چقدر عشق را
فریاد زدم
صدایم به تو نرسید
تا نرسیدن
ردیف شعرهای من شود و
میان قافیه هایم
پیر شوم
مجید رفیع زاد
جان و تن سوزد ز عشقی که همه جان وتن است
خوش نباشد غیر این شمع و گل و پروانه را
-بادصبا
لبخند بزن ، آمده صبحی دلخواه
لبریز غزل گشته ، چه زیباست پگاه
رقصان شده بر شاخه ی گل پروانه
خورشید جهان، بوسه زده بر رخ ماه
-بادصبا
جهانم شد به لبخند تو زیبا
نگاهت کرده دل را مست و شیدا
دل انگیزاست صبحم با تو ای گل
که از عشق تو روزم همچو رویا
-بادصبا
شکفته غنچه ی گلهای رنگین
رسیده صبح خوشبختی چه شیرین
مرا ای عشق لبریز از غزل کن
که دارم از تو برسر تاج زرّین
-بادصبا
مثل زمستان از تَه اسفند بیزارم
همچون بهار از آخر خرداد می ترسم
من آخرین گرگ جهان را کشته ام اما
گاه از صدای زوزه ای در باد می ترسم
ارس آرامی
خاک خلقت
بی سبب نیست که از روز نخست
آسمان میل به باریدن و زاری دارد
داده ایم دل به جهانی که در آن
خاک خلقت عطش جنازه خواری دارد
سروده : بابک حادثه
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است که تنها به تو می اندیشم
به تو آری،به تو یعنی به همان منظور دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به...
تا که دیدم روی تو، دل شد چنان دیوانه ای
بی خبر از خود شدم ای بی خبر از حال ما
-بادصبا
(شهاب )
آسمانی خطاب ش می کنند
گرچه آدم ها سنگ صدایش می کنند سنگ که جایش زمین است ؛
آسمانی چرا صدایش می کنند
باز آمده چنگیز و ، تو کشور بی لشگر
گرفته از جهل تو صدها نیزه و خنجر
چنگیز های امروز هر روز می ریزند
خون هزاران جوان با رسانه و خبر
شک میکنم گاهی به عاقل بودنم وقتی
می ریزد از هر سو خبر با سنگ زور و زر
تب...