برای دوست داشتنت قاصدک نفرستادم شعرهایم گواهی می دهند ودستانم شهادت
کاش امروز اتفاقِ قشنگی می افتاد مثلا کمی نگرانم می شدی! یا اصلا زنگ می زدی و می گفتی دوستت دارم
نگاهت را که دیر می کنی بوی تنهایی می گیرد دستانم نبودنت را حوصله نمی کنم نمی دانم از کدام سمت می آیی از کدام مسیر که پر می شود بودنت در تمام شهر ندیدنت را بلد نیستم گاهی تیتر درشت چاپ شده ی یک روزنامه عصری در دستان من...پر...
یک شهر را یک عمر با تو گشتم و اصلا نفهمیدم چرا چرا هیچ کجای این شهر آنقدر زیبا نیست که بشود دستانت را گرفت و بوسید گونه هایت را
شب در راه ماه را بوسه باید زد.. پنجره ها باید بست خیال را پر داد تا جنون مست از عطر حضور دست احساس به گیسویی زد ️️️
. خوشی و خرمی و کامرانی کسی دارد که خواهانش تو باشی
یڪ تو️ می آیی هزاران دل از من میرود ...
دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
شب که بشود کاری ندارم... جز مرور واژه واژه ی نگاهت
ʟᴏᴠᴇ ᴀɴᴅ ғʀɪᴇɴᴅsʜɪᴘ ɪɴ ᴛʜᴇ sᴀᴍᴇ ᴘᴇʀsᴏɴ ɪs ᴇᴠᴇʀʏᴛʜɪɴɢ عشق و دوستی رو با یه نفر داشتن همه چیزه ️️️
قباله ی گرما به نامِ آغوش تو ثبت است️ تابستان بیخود از راه میرسد!
. دلا جستیم سرتاسر ندیدم در تو جز دلبر ...
حرف زدن با تورو دوست دارم حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشم
همه عاشق میشن من دیوونش شدم ️️️
دَر حَوالی صُبح هایت پرسہ میزنَم تا بہ خیر شدن روزَم رآ در نگاه تُُ آغاز کُنم ️️️
Nobody could ever replace you. هیچکس نمیتونه جایگزینِ تو بشه
. می خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم..
بهشت یہ جا رو زمین با توئہ... ️️️
جفت شیش آوردم درست همان روز که من بودم و اینبار کنار من تو هم بودی میخواهم دوباره تاس بیندازم شاید برگردم و بار دیگر کنارم ببینمت...
ندای صبح بخیر از تو️ نوای مستی اش با من عجب صبحِ قشنگی شد نگاهت در نگاه من... ️️️
مرا در گوشه ی از پناهگاه آغوشت جای بده که هوای جمعه بسی نفس گیر است...️
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭ ﺯﺩﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﺸﻦ ... ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻦ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﯾﻪ ﻓﺼﻠﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺷﺪﻥ ... ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﻣﯿﺸﻦ ... ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻫﻢ ﺩﻟﺖ ﺍﺑﺮﯼ ﺷﺪ ﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﻝ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ... ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯼ ......
نمیدانم تو از اینکه تمام آرزوهای یک نفر به خودت ختم میشود چه احساسی داری! من اما، از اینکه تمام آرزوهایم به تو ختم میشود،عاشقم
خوشبختی همان چشمهای پرذوق من است که با دستپاچگی یادش میرود تمام یخ زدگی ساعت هایش را و با حواسی پرت شمارش معکوس دارد برای فشردن بغل هایت آخ که خوشبختی چه معنایی دارد برای من و دستهایم برای من و چشمهایم وقتی تورا دارند انتهای خوشبختی شاید برای هر...