متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
آدینه دلش شکسته وغم دارد
یک حس عجیب و حال مبهم دارد
برگرد بیا کویر شد خانه ی دل
باران محبت تو را کم دارد
اعظم کلیابی
بانوی کاشانی
عاشقت هستم ...
تویی مهربان تویی بانوی آرامش
و آرزوهای من ...
تو قطره ای از بارانی که در آسمان آرام بخش می بارد ...
رویای من تو هستی
که زندگی ام را پر از عشق میکنی ...
نگاهت شکارچی دل من بود ،
اکنون با تو دورهم قرار میگیریم...
می خواهم بدانی که ترسی از مرگ ندارم؛ تمام ترسم از این است، زمانی به سراغم بیاید که من هنوز فرصت نکرده باشم تا بتوانم به تو بگویم که چقدر دوستت دارم...!
دل من کوچه ی تنگی ست که هنگام عبور
روز و شب تنگ تر و تنگ ترش می کردی
سید عرفان جوکار جمالی
خود را به خواب زده احساسم؛
شاید،
که رویایت ببیند،
زهرا حکیمی بافقی
(کتاب گل های سپید دشت احساس)
☘🌺☘
تو را می شناسم، با همین چشم هایی که پشت ویترین پنهان شده اند!
چشم هایی که سالیان درازی است با ضعف خویش سر می کنند، و تصویر آدمها یکی پس از دیگری در نظرشان تار می شود.
می شناسمت، حتی اگر هیچ عینکی برای دیدنت نداشته باشم؛ حتی اگر...
شب با تو قشنگ می شود
با کهکشان چشم های تو زیبا می شود
با جهان بوسه های تو رویایی می شود
با دنیای آغوش تو ماندگار می شود
شب با عطر تن تو بلند می شود
به چشم هایم زل بزن
مرا در بوسه های خود غرق کن
مرز...
حضرت عشق
انقدر عاشقت می مونم که خدا خسته بشه و مقدمات وصال مون رو بچینه
تا آخرین ایستگاه دنیا مسافر عشقت می مونم
تا آخرین نفس هایم برایت از عشق می خونم
عشق زیبای من...
نشسته ام بازم با خدایِ درخت ها
با احساس برگ رهایِ درخت ها
منم آن صاحب تشویش و تکلف
تا رسیدن به سبزی فضایِ درخت ها
دلم پر میکشد تا روز بارش باران
تا پرنده بخواند با صدایِ درخت ها
منم جان در تنِ خاکی ی آن آدمی
دمیده شد...
به هر طرف بروی در دلم نمایانی
شبیه ماهی قرمز درون شیشه تنگ
از بس که دلم وای دلم در غمت افسرد
چون دشت تَرَک خورده ی بد حال کویرم
سید عرفان جوکار جمالی
ای نغمه ی عاشقانه ی دل!
خوش ضرب ترین ترانه ی دل!
«احساس» گرفته شوق تو باز؛
برگرد؛ بیا؛ بهانه ی دل!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب دل گویه های بانوی احساس.
ای یاس در هم تنیده ؛
ظرافت لبخندی در عبور!
به دیدنم بیا!
صدا بزن مرا
که در ادامه ات نشسته
هزار ناگهان تازه
مریم گمار
می بینی ؟
این نشانه ها؛
از سمت تو،
عبارتیست از نو
که خواب ِواژ ه های گداخته را بهم می زند
مریم گمار
گفت:بی دینی،دلم را کافری بی ریشه خواند
دل شکست ،اما نگفتم دین و ایمانم تویی
سید عرفان جوکار جمالی
در میان دشمنان، او را نشانش کرده ام
عیب من گیرید که خود میهمانش کرده ام
بعد از آن رفتن، کسی از درد من آگاه نیست
و چه شبها در خیال خود عیانش کرده ام
بی خبر از عشقم و بی رغبتم در دیدنش
آن طرف من همچنان، وردِ زبانش...
هم درد منی و هم دوایم هستی
هم غیر، هم این که آشنایم هستی
یک لحظه مرا رها نکردی ای عشق
چون سایه همیشه پا به پایم هستی
سید عرفان جوکار جمالی
بگذار باشد چشم گلدان ها گرفتارت!
پروانه ی پسکوچه ی خورشید بیمارت
یک عمر روی پای خود بودی، درخت من!
هرگز نیفتاده به روی شانه ای بارت
هرچند که اهل فراموشیست آیینه
امّا در او جا مانده ردّ پای رخسارت
با من بگو درد دل خود را ! خیالت تخت...