گویند که سوزد دل عاشق به جهنم سوزندهتر از هجر تو بر دل شرری نیست
تو سهم دیگری بودی و من درگیر رویایت خجالت میکشم از دل که عمری بازی اش دادم
زندگیاَم از روزی آغاز شد ؛ که دل به تو دادم ...
که میآید به سروقت دل ما جز پریشانی؟ که میپرسد بهغیراز سیل، راه منزل ما را؟
دنبال دلیلم که چرا دل به تو دادم دیوانه و درگیر همین حس عجیبم...
عاقبت در شبِ آغوش تو گم خواهم شد دل به دریا زدن رود تماشا دارد...
راحت از این دل مرو، که جانممیرود!
از دل همه را تکاندهام، اِلا تو
ما بندهی دل شدیم و دل بندهی عشق ...
اگر یارش نخواهی شد مگیر از او غرورش را، که بازی دادن یک دل، سزایش مرگ و نفرین است
دل به هرکس میسپارم با دلم بد میکند در جواب خوبی ام او ظلم بی حد میکند
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !
تویادتنیست ولیمنخوببهیاددارم برایداشتنت، دلیرابهدریازدمکهازآبمیترسید...!
یاد آن شب که دلش را به دلم داد بخیر...
دل رمیده ی ما را به چشم خود مسپار سیاهِ مست چه داند نگاهبانی چیست
برسان سلام مارا به رفوگران هجران که هنوز پاره ی دل دو سه بخیه کار دارد..
یه روزی همه ی این راه هایی که با دل میریم رو، باید با عقل برگردیم...
دوزخ از تیرگٖی بخت درون من و توست دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
میان عقل و احساسم همیشه دل موفق شد ... به شدت می دهم دائم تقاصِ انتخابم را ...
نگاهت میکنم خاموش و خاموشی زبان دارد... زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد...
کاش هیچ وقت ، مهر آدمی ک سهممون نیست به دلمون نیوفته..
آدمیزاد یه سری کارها رو میکنه شرمنده عقلش نشه... بعدش شرمنده دلش میشه..