گر جوابم را نمیگویی، جوابم کن به قهر گاه یک دشنام از صدها دعا شیرینتر است
چه غم که خلق به حسن تو عیب میگیرند همیشه زخم زبان خونبهای زیباییست
هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم...
ما گنه کاریم آری جرم ما هم عاشقی است آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست کیست؟
هزار بار اگر پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری
عاشق آن نیست که هر دم طلب یار کند عاشق آن است که دل را حرم یار کند
بیدل منم که دلم مانده پیش تو من جای خالی همه دلهای عالمم
عجیب است ما خدایی را می خواهیم که فقط به مصلحت ما عالم را بچرخاند
شده از نم نم باران دلت خیس شوی؟ دایما مشق تو آن مرد نیامد باشد؟
شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد هر چه خوبی بکنی با دل تو بد باشد
همه چیز مصرف می شود و بعد دور انداخته می شود بیشتر از همه انسان
دلتنگی یعنی رو به روی دریا ایستاده یاشی و خاطره ی یک خیابان خفه ات کند
ز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانی
بس که درگیر زندگی بودیم یادمان رفت دو تا چای بریزیم و کمی زندگی کنیم!
دلگیرم و دلتنگم و دل سرد و دل آشوب فرمانده ی شرمنده ی یک لشگر مغلوب
هر چه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد
بیخود بنشین پیشم / بیخود کن و بی خویشم
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد دیوانه! من می بینمش...
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
گر دلم در عیش تو دیوانه شد عیبش مکن
تمام دنیا را گشتم اما کنار تو دنیای دیگریست