الا ای برف! چه می باری بر این دنیای ناپاکی؟ بر این دنیا که هر جایش رد پا از خبیثی است مبار ای برف! تو روح آسمان همراه خود داری تو پیوندی میان عشق و پروازی تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهیها تو که فصل سپیدی را سرآغازی...
اگه برف می دونست زمین خاکی چقدر کثیفه ، برای اومدن به اون لباس سفید نمی پوشید آرزو می کنم غم های دلت بروند زیر برف های زمستانی تا همیشه بدون غم بمان
عشق یعنی امید ، یعنی طراوت باران ، یعنی سفیدی برف ، یعنی ساز زندگی و لبریز از خوشی و عشق یعنی راز زیستن !
هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابری ساکت و خاکستری رنگ زمین را بارش مثقال، مثقال فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
…برف ڪہ میبارید با تو قدم زدن روی آن را دوست داشتم… …تو جلو جلو می رفتی و من …با خیالِ آسوده و بی ترس پشتِ سرت پا روی رد پاهایت می گذاشتم و… …دنبالت می آمدم… …می دانستم جایی ڪہ قدم گذاشتہ ای دیگر امن است… …نہ چالہ ای...
برف را دوست دارم چون فقط با برف می شود آدمی ساخت که هم درونش سفید باشد و هم بیرونش ! .
در شگفتم که آیا برف به درختان و مزارع عشق می ورزد که این چنین آن ها را به آرامی می بوسد؟ و سپس آن ها را چنین آسوده و در امنیت با لحاف سفیدی می پوشاند و شاید می گوید:”بخوابید، عزیزانم، تا تابستان دوباره بیاید.”
ذرات برف همچون بوسه هایی هستند که از بهشت آمده اند
دوستت دارم اما نه به اندازه ی برف چون یه روز آب می شه دوستت دارم اما نه به اندازه ی گل چون یه روز پژمرده می شه دوستت دارم به اندازه ی یه دنیا چون هیچ وقت تموم نمی شه
آگه گفتی فرق من با برف چیه ؟ برف میاد و به زمین می شینه، ولی من همین جوری هم به دل میشینم
چشمان زیبایت را باز کن و ببین داره برف می باره خدا امروز قشنگ ترین منظره ها رو برای تو ساخته
عشق ما به پاکی و سپیدی همین دونه های زیبای برف زمستونه که داره آروم آروم از آسمون می باره
میان این زمستان درون برف و باران من سینه سرخه ام یک سینه سرخ پَر می کشم روی برف ها سوز سرما سینه ام را می سوزاند پر و بال ام را تند باد می شکند درون قرنیه ی چشمان من بهار سر سبز شعله می کشد وقتی سرخی را...
در برف و باران چتر و بارانی ندارم اما خوشم چون درد پنهانی ندارم
رفتی و آسمان به حرف آمد تو نبودی چقدر برف آمد
روی خیزران مرداب/ برف درخواب نیم روز/صدای تفنگ
با من قدم میزنی در برف اما نمیدانم چرا مَردم فقط جای قدمهای مرا میبینند ! .
خیابانهای یخ زده تمام خیابانها سفید شده بود و همچنان برف میبارید. زنی که بچه یکی، دو سالهاش را در بغل گرفته بود کلاه بچه را تا روی پیشانی کشید و گفت: «چه برفی... مامان جان برفو نگاه کن» نوزاد خوابآلود بود و چرت میزد. راننده گفت: «تو این برف...
ببین زمین به چه روزی درآمد تو کرک بال ملائکی طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود در آید. کاش میتوانستی تابستانها بباری تا با تنپوشی از برف برابر خورشید عشوهها میکردیم.
تو مثل منی برف راه میروی و آب میشوی.
به شادی مردم اعتماد مکن برف تا میباری نعمتی چون بنشینی به لعنتشان دچاری.
حس غریبی دارم روزهایِ برفی روزهایی ڪہ صورتم از سرما می سوزد و دست هایم در جیبم هم گرم نمی شود… سُر می خورم و می افتم و خودم بلند می شوم… خودم خودم را می تڪانم و ادامہ می دهم… چیزی درونِ سینہ ام دارد یخ می زند از...
که دی سوار شد و آسمان به حرف آمد و پشت بند دوتا ابر تیره برف امد
برف آمد که جای پای تو را بر زمین عمق بیشتر بدهد برف آمد که با زبان سپید جغد را از درخت پَر بدهد از همین قاب مستطیلی شکل دیده ام ایستگاه آخر را شیشهها را بخار میگیرد تا نبینم نگاه آخر را چیزی از آسمان نمیخواهم تو اگر لکه...