متن دلنوشته عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته عاشقانه
روزی کتابی از تو می نویسم
از عنچه لبانت واز کمند زلف واز کمان ابروانت
اما نه این ها را فقط در قلبم می نویسم تا رقیب زیبایی تو را نبیند.....
حجت اله حبیبی
ومن آن قدر
با نگاهت مست میشوه هر دم
و در هوایت می نویسم هر لحظه
چشمانت تاریکی شب و
نگاهت زلزله انداز
موی میانی چو الف
لعل لبت چونکه انار
و نگاهت چون بادو
شبت ریخته بر رخسار
و من انقدر کر و کور شدم
که نبینم چوکسی چو...
سلام پرند ه ی کوچک خوشبختیه من،
آسمان برای پیشواز تو خورشید را برایت پهن کرده، چشمانت که بازشود روز آغاز خواهد شد، و نوروز زمانیست که تو لبخند بزنی...
پاییز آمد وجای تابستان نشست، اما اجازه نمی دهم کسی جای تو بنشیند پس با مهر یا بی مهر برگرد هوا دو نفره است....
حجت اله حبیبی
آوای صدایم شدی!
سوی چشمانم شدی!
مخاطب شعر هایم شدی!
جانِ در بدنم شدی!
از نو ساختی مرا!
ترمیم کردی تکه های شکسته وجودم را !
و تنها مالک قلبم شدی :)!
به لب هایم خیره شو من در آخرین روز از مرگم نام کسی را به زبان خواهم آورد که در هیچ کجای زندگیم نامی از او نبوده است و آن لحظه است که راز چند سال و اَندی از من بر سر زبان ها می افتد و آن وقت است...
دلم برایت تنگ شده...
کجایی ای یار..
دلم دیگر طاقت ندارد
دوری ات دارد کم کم
مرا آب میکند
قسم میخورم اگر زود نیایی دیگر در این زمین نباشم
بیا که با خنده هاایی که بر لبم میندازی چال لپم در صورتم نمایان شود
میدانی دوستت دارم هایت برای من از هزاران کادو با ارزش تر است
لبخند ملیحی بر روی صورتش پدیدار میشود
می گوید میدانم که هر لحظه می گوید دوستت دارم
تو چطور میدانی که از وقتی دیدمت قلبم دیگر نمی زند
می گویم میدانم چرا که قلب تو توی سینه...
رویا گونه عاشق توام
رویا گونه میخواهمت
بی هوس...
تنها خودت را برای خودت
بی توقع...
فقط عاشقانه دوست دارمت
مانند تمام شعرهایم...
مانند نوشیدن قهوه ی هر شبمان ،
و خوردن چای هر روز عصرمان ،
مانند چال روی گونه ات ،
نجیبانه دوستت دارم...
دوستت دارم از دور......
غمگین در گوشه ای نشسته بودو در تنهایی هایش غرق می شد،غبار غمها در آغوشش کشیده بودند و دست های ناراحتی نوازشش می کردند.ناراحتی آنقدر خسته اش کرده بود که کم کم داشت از پا در می آمد.کنارش رفتم و با دستانم غبار غم را از رویش تکاندم و با...
بارون شدیدی میبارید...دستم قفل دستش بود،فشاری داد و گفت؛تندتر بیا خیس شدی...سرمامیخوریا...اونوقت من حال و حوصله مریض داری ندارم..از حرفی ک زد خندش گرفت..قدمامو آهسته تر کردم و با جدیت گفتم؛احتیاج ب پرستاری ندارم،لازمم نیس نگرانم باشی،خودتم میتونی تند تر بری تا سرما نخوری،لبخندی زدو گفت؛وا کن گره ابروهاتو دختر،چقد...
آنچنان در فکر و خیال فرو رفته ام که گذر عمر برایم خنده آور است. خوب میدانم!!!
تو بودی که سپید شدن موهایم ، مروارید شدن چشم هایم و چهره ای که توان توصیف کردنش را ندارم ، درست است ؛ این تو بودی که باعث شد این ها برایم...