متن دل نوشته های سردار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دل نوشته های سردار
[ سردار ] :
کـودک از مـادر پـرسـیـد:
شما آدم بزرگا چـرا قـهـر مـیکـنـیـن بـعـد زود آشـتـی؟
مـادر گـفـت: اَز تـرس تـنـهـایـی.
کـودک گـفـت: مـن نـمـیتـرسـم.
مـادر گـفـت: تـو تـنـها نـمـونـدی.
کـودک گـفـت: تـو مـونـدی؟
مـادر سـاکـت شـد.
کـودک گـفـت: پـس بـا مـن قـهـر نـکـن.
بـا خـودت قـهـر کـن.
مـن...
[ سردار ] :
مرغ ماهی خوار بالهایش را پاره کرد
تا سنگفرش را بفهمد
سنگفرش گفت: واژهها را قورت بده
مرغ ماهی خوار قورت داد
بعد تخم گذاشت
از تخم یک واژه بیرون آمد:
«هیچ»
مرغ نگاه کرد به آسمان
آسمان پر بود از چشمهای بسته
و من نفهمیدم...
[ سردار ] :
سَأَلَتْنِی: کَیْفَ حَالُکَ بِدُونِی؟
قُلْتُ: کُلُّ مَا هُوَ مَوْجُودٌ أَنْتِ
وَ مَا لَیْسَ أَنْتِ لَیْسَ مَوْجُوداً
پرسید: بـی مـن چـگـونـه ای؟
گفتم: هـر چـیـز کـه هـسـت تـویی
و هـر چـیـز کـه تـو نـیـسـتی وجـود نـدارد
[ سردار ] :
نشستم کنار مادر. گفتم: از عشق بگو.
گفت: عشق یعنی روزی که بابا رفت، من چای ریختم توی دو استکان.
گفتم: برای چی؟
گفت: برای اینکه باور کنم هنوز هست.
گفتم: باور شد؟
گفت: نه. اون یکی استکان را خودم خوردم. داغ بود. سوزاند. اما قشنگ...
[ سردار ] :
روزهای کودکیام را که به خاطر میآورم
همیشه تو نقش_اولش بودی
در لبخندها، در سختیها
اولین راه رفتن ...
حتی اولین کلمه تو بودی مامان
ذره ذره آب شدی
تا قطره قطره جان بگیرم
حالا من بزرگ شدهام
تو اما دیگر نیستی
نه در کوچه، نه...
کوچه خلوت بود
اما پر از قدم
نه از مردم
از خاطرههای بیصدا
چراغها روشن بودند
اما من در تاریکی
راه را گم کردم
گفتم: چرا؟
پژواک گفت:
چون خودت
تاریکترین نقطهای
شب طولانیترین راه نیست.
گاهی سه قدم تا صبح فاصله است
گاهی تنها راه ماندن، رها کردن است
ریشههایت را نگه دار، برگها میریزند دوباره میرویند.
پسر کفش مادرش را دید گفت : چرا پاره است ؟
مادر نگاه کرد گفت: پسرم،
این کفش پاره نیست
این یادگار راه رفتن توست
کنار من
پسرک خندید
گفت: مامان،
پس چرا نو نمیخری؟
مادر گفت: نو که بخرم
یادم میرود برای اولین بار تو چطور قدم برداشتی
پسرک...
من از تکرار هر روزِ بی [ طُ ] در هراســم
غریبم
نه از روی زمین
از روی دل
جایی که رفتم
کسی زبانم را نمیفهمد
نه حرفم را
نه سکوتام را
تنهایی را دوست ندارم
اما عادت کردهام
مثل درختی
که وسط کویر
تنها ایستاده
و باد
همیشه از پشت میوزد
کم حرف بود
اما چشمهایش
تمام شعرهای جهان را
بیقافیه
حفظ داشت
رفت ...
اما هنوز
در نگاه هر غریبهای
دنبال همان قافیههای گمشدهام
آینه را شکستم
اما خودم ناپدید نشدم
تکهها
مرا تکثیر کردند
گاهی آدم خسته نمیشود
فقط ناپدید میشود
انگار کسی پاککن کشیده باشد دور خطوط صورتش
بیصدا از خیابان رد میشوی
بیصدا سلام میدهی
بیصدا میروی برای کسی که دیگر پیدایت نمیکند
شب که میشود
سایه ات را نگاه میکنی
نه از تنهایی
از اینکه میبینی
تنها_چیزی_که ماند، تو نیستی
گاهی آدم دلتنگ نمیشود
فقط سنگین میشود
انگار کسی دانههای شن ریخته توی جیب روحش
بیصدا راه میروی
بیصدا نفس میکشی
بیصدا میمانی برای کسی که دیگر نیست
صبح که میشود
چای را تلخ میخوری
نه از عادت
از اینکه یادت میآید
قند را کسی باید بریزد که نیست
تنگه_هرمز_بسته_شد
اهل_جنوبم
وفا را از هرمز آموختهام:
اینکه در سینه فقط #یک کشتی باشد
و به اسم هر بادی لنگرش را نکند.
دلتنگی را نیز از همان جا دارم:
وقتی همان یک کشتی هم عبور میکند
و حتی یک نگاه غریبانه پشت سرش نمیگذارد.
هرمز شاید عاشقیست
که دیگر کشتی...
اسمش را خواندم.
متولد ۱۳۶۸. فوت ۱۴۰۲. سی و چهار سال.
نه کم، نه زیاد.
آدمها که میآیند، اول نگاه میکنند به تاریخ فوت.
بعد میگویند: «چه زود.»
من اما تاریخ تولد را میبینم.
آن روز کسی خوشحال بوده.
کسی به دنیا آمده.
حالا فقط یک عدد است.
روی یک...
روزی دختری با شوق مرا در آغوش گرفت
هنوز بوی عطر تنش یادم هست
همه چیز خوب بود
تا روزی که نمیدانم چرا گریه کرد
روزی که کسی انگار رفت
من از آن روز یادآور بدی بودم
رهایم کرد
حالا موندم توی انبار
پر از گرد و غبار
بدنبال بوی...
سالها بود دوخته شده بودم به مردی خسته.
هر صبح مرا لمس میکرد.
هر شب باز میکرد. یک روز نخم پوسید.
افتادم زیر صندلی. کسی مرا ندید. جارو کشیدند.
انداختند توی سطل.
حالا میان پوست سیب و ته مانده غذا افتادهام.
به آن مرد فکر میکنم. آیا متوجه شد من...
روی لبهٔ زیرسیگاری دراز کشیدم.
هنوز کمی دود میکردم.
کسی نیامد خاموشم کند.
آدمها رفته بودند.
من ماندم و خاطرهٔ دستی که مرا روشن کرد.
یادم هست محکم میگرفت.
با حرارت. همان حرارتی که حالا نیست.
حالا سیاه و سرد افتادهام.
تنها.
شاید دیگر غمگین نیست که مرا رها کرده...
سوار مترو شدم. پیرمرد کنارم خندید و گفت: یه گل بگیر واسه خانمت.
گفتم: ندارم.
گفت: دوس دختر؟
گفتم: هم پول هم دوست دختر.
خندید
یک شاخه یاس سفید داد دستم.
گفت: نگران نباش. بیست سال پیش تو همینه مترو تنها بودم.
یک روز دختری پرسید گلها برای کیه؟ گفتم...
دیروز یک پیرزن را دیدم
همان رنگ موهایت را داشت
ایستاد. نگاهم کرد
گفت: پسرم داری گم میشوی؟
گفتم: مادرم را گم کردم
دستم را گرفت
چند قدم رفت. بعد ایستاد
هیچی نگفت. فقط دستم را فشرد
همان لحظه فهمیدم
مادرها در دستهای پیرزنها جاری میشوند
تمام نمیشوند. فقط قالب...
دیروز کاجی را بریدن
احساس کاج از اندوه کبوتران پیدا بود
---------------------------------------------------
روزهایی که حوصله ندارم،
میروم کنار شمعدانی قرمز مینشینم.
چیزی نمیگویم. او هم چیزی نمیگوید.
فقط برگهایش را باز میکند.
انگار میخواهد #بغل کند.
انگار میفهمد نباید حرف زد. فقط بودن کافیست.
من از آدمها خستهام.
آنها همیشه حرف میزنند. نصیحت میکنند. قضاوت میکنند.
اما شمعدانی فقط میماند. سبز. قرمز....