متن زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زانا کوردستانی
تو،،،
به \دوستت دارمی\ گرفتار آمده ای
از جنس نَمُور
که لب های کبودِ مردی مسلول
در پستوئی آفتاب ندیده
بر جانت حواله کرده ست.
شاید
به باورت سخت ست
که با همه دوری وُ،
قِدمَتِ درد
دوستت دارم!
من،،،
در سکوتی \لاجوردی کبود\
به یک تنهایی ضخیم
از غربت...
با تناسخی بی نقاب
--شاعرم آفریدی!
مگر آئینه ی خلقتم بودی؟
که ابر شدی وُ،
باریدی،،،
که به جوشم وُ شعر بنویسم!؟
...
باور کن،،،
تکلمی در کَرت های تاکم نیست.
مگر پلکی شراب فرو ریزی!
آنگاه،،،
با من شعری فاصله نمی گیرد!
به تقویم تازه ام،،،
-- امتدادی فرما!...
اگرچه،
در تصویرِ توی قاب-
لبخند می زنم اما،
این شعر؛
اِلِمانی ست از دلتنگی هایم
ادامه ی حُزنی که پایان ندارد
تو،
تنها مضمونِ
عاشقانه های جهان هستی
با دلیل رجعتِ خیالاتم
به تو،
تو!
بهارهای هر ساله ام فرق می کند
با این روزهای لعنتی...
طراوتی نمی بینم...
آه..
دلتنگی،
دلتنگی...
*
وقتی نبودن های تو؛
به درازا می کِشد!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
\امید\
-- نوری است\
(هر چند) کم سو؛
اما
برقش به چشم می آید.
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
زمستان باشد یا پاییز
فرقی نمی کند.
اگر،،،
دوست داشتن،
به جان درخت بیفتد؛
چهار فصلِ سال شکوفه می دهد!
(زانا کوردستانی)
کوچه ام؛
-بُن بست ،
-خسته،
-متروک اما؛
سرریز ِحسِ
آمدن ِتو!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- دلتنگی،،،
شکنجه ی تیتری ست که،
وقتی نیستی
صبحانه ی من باشد!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
می میرند
در من
تمام بولهوسی های جهان
من راهبهٔ راه توام
راهی معبد آغوش تو
آنجا که آخرین عبادتگاه جهان است.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
این روزها
لگدمال شده اند
زیر پای اشک،
گونه هایم
مرهم بوسه هایت را می طلبد.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
چه توفیری دارد
برای زندانی
رنگ لباسش سفید باشد
یا سرخ
همین کافی است
که بدانی
روزگارش سیاه است.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
و گریه،
دلتنگی های بُغضی ست که
نیمه شب های بی تو
گلویم را خط خطی می کند!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
... از تو نشنیده ام،
\دوستت دارم\ را
از چشمانت اما؛
-- بارها...
-- بارها...
-- بارها!
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
با آفرینشِ تو بود
اعجازِ خدا
در کلامِ:
«تبارک الله احسن...»!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
مدت هاست،
خشکسالی بی معنی است...
¤
بارانِ دلتنگی هایم
مگر بند می آید؟!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
عشقِ تو،،،
تنها میراثی است که
در قلبم،
\آرامش زایی\ می کند؛
-- شک نکن!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
گونی های سیمان می دانند
چرا کارگرِ کارخانه
صورت دخترک خودش را
نوازش نمی کند!
(زانا کوردستانی)
دیوار فرو افتاده ای هستم،
روزنه ای کو؟
(زانا کوردستانی)
هر صبح،،،
به زنی \کورد\ می اندیشم
که نمی داند
حیاط خانه اش را،
کجای جهان جارو کند!؟
(زانا کوردستانی)