متن زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زهرا حکیمی بافقی
شد خانه نشین زِ جور، هر چند؛ امّا/
آقای سیاست و، صلابت، علی بود/
احساس و محبّتش وسیع و، بسی ناب/
آن ناجیِ مردم از فلاکت، علی بود/
زهرا حکیمی بافقی، برشی از یک غزل، کتاب آوای احساس
اخلاصِ وجودِ او خدایی و هر دم/
بیزار، زِ شرک و هم، جهالت، علی بود/
اندر شبِ فتنه های بسیار پنهان/
خوابیده به بسترِ رسالت، علی بود/
زهرا حکیمی بافقی، برشی از یک غزل، کتاب آوای احساس
آن شاهِ بزرگِ باشهامت، علی بود/
سلطانِ امینِ پُرعدالت، علی بود/
سرشار، از عطرِ سبزِ یکتاپرستی/
آن مردِ نماز و هم، عبادت، علی بود/
زهرا حکیمی بافقی، برشی از یک غزل،کتاب آوای احساس.
🙏🌺🙏
به بند کشاندم،
سروادِ احساسم را،
در تکرار هر روزه ی مهر؛
اینک،
دیوانِ دلم،
جز ترجیع بند مهربانی،
شعری ندارد!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
چترِ دستانت را،
سایه سارم کن؛
تا احساسم،
رها گردد،
از دستِ باران دلتنگی!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
اگر دستم به دامانت برسد،
از عشقی لبریزت خواهم کرد،
که همواره،
به احساسم،
دست داده است!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
دست از عشقت نخواهم کشید،
حتّی اگر،
به پای حسّ نابِ محبّت،
جانم از دست برود!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
از خاک آمد،
آدمی که خود را،
به آب و آتش می زند؛
تا حسّ عشق ورزی اش،
با هیچ بادی،
در خاک نیفتد!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
هفت شهرِ احساس را،
پشتِ سر گذاشتم؛
تنها چیزی که دیدم،
مهر بود،
در نگاهِ هر شهروندی!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
لاله ی قلبم،
داغِ عشقت را،
پیوسته نهاده است،
در احساسِ لاله گونِ خویش!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
گاهی،
بغضی مبهم،
در گلویم هست؛
که بنفش می کند،
جیغِ سکوتِ احساسم را!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
دستانم قلم بشوند،
اگر،
غیر از:
حسّ حق گویی،
چیزی دیگر بتپد،
در نبضِ قلمم!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
سپیدند،
چونان برفِ نشسته روی مویم،
شورِ نگاهِ شعرم؛
و چشمانِ احساسم،
که مانده اند در راه،
به امیدِ آمدنت!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
رویا می بافد احساسم،
طلوعِ روزهای رویایی را!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
به باد دادی،
احساسی را،
که دمادم،
حدیثِ آرزومندی،
با باد می گفت!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
از مشرق نبض احساست،
طلوع مهر را،
به نظاره می نشینم!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
مشرق نبض احساست،
طلوع مهر را،
به نظار می نشینم...
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
در صبوح احساس،
بوسه می خواهد دلم؛
خرابم کن،
از جام میگون لب هایت...
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
احساسم نفس می زند:
در بی همزبانی!
درد باید دلت را؛
تا که دردم را بدانی!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
هر لحظه؛ نو به نو،
موجی نو می گیرد:
قاموس احساسم،
سرایش ترانه ی ناب نگاهت را...
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.
نت به نت،
صدای خیس باران،
به طراوت می انگیزاند:
موسیقی احساس مرا،
در آبی های بی کران...
زهرا حکیمی بافقی (کتاب گل های سپید دشت احساس)
زلف درازی نیست:
دام دل من؛
چشمانم،
خیره،
به احساس نهفته در نگاهی است...
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب گل های سپید دشت احساس.