شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
چگونه میرسد آن به خدا ای،
او که زِ خویش تن ندارد اطلاعی،
چطور نوشیدن تواند جام رستگاری،
به راستی آن که ندارد زِ جهان اَش آگاهی.
احمد زیوری
تا قلم بر کاغذی رانده مَشد،
جوهر اَش جمله ی خاننده مَشد،
چو نِی به تلاشی زِ جان درگیر شود،
جمله اَش نور جهان گیر شود.
احمد زیوری
خاموش باش، چو تاریکی شب، که جهانی در عمق آن خواهی یافت، نه به روشنایی صبح گاهی، که زِ دایره گیتی نباشد آگاه.
احمد زیوری
زندگی چو جوی آبی است، که زِ آن می گذری، یا به او می لایی، یا زِ او سر آری، چو به او دل بستی، پس به گِل بنشستی، ورنه گر بگذشتی، به دریا سر آری.
احمد زیوری
خاموش باش، چو تاریکی شب، که جهانی در عمق آن خواهی یافت، نه به روشنایی صبح گاهی، که زِ دایره گیتی نباشد آگاه.
• احمد زیوری •
تابوت خاطرات مرده ای در تقویم
با فراموشی صدها ساله به تو تقدیم
هیچ تصویری نیست دیگر ازتو در خانه
باید صورتی دیگر کنم در خانه ترسیم
با تو از اصل افتادیم هم از اسب مان
هر دو را با عقل می کنم این بار تحکیم
حق من چون قالبی...
قصه از عشق با دهان تو شنیدن ها دارد
آرامش آن بستر چشمان تو دیدن ها دارد
چه زیبا از دو طرف موی تو افتاده گلو
دست در دست تو در کوچه دویدن ها دارد
شراب هفت ساله از بوی تنت مست شد
سیب در دست تو احساس رسیدن ها...
کسی مثل تو که قلب مرا کرد ویران نکرد
انچه تو کردی با دلم چنگیز با ایران نکرد
خوش نشاندی داغ بر سینه ام دستت درست
باز هم چاره بر بیماری آن روح سرگردان نکرد
باغ ات آباد ای عروس حجله نامردمان
هیچ باغبانی میوه اش را این چنین ارزان...
هیچ کس مانند تو قلب مرا ویران کرد نکرد
آنچه کردی با دلم چنگیز با ایران کرد نکرد
خوش نشاندی داغ بر سینه ام دستت درست
با این همه چاره ی آن روح سرگردان کرد نکرد
باغت آباد ای عروس حجله ی نامردمان
باغبانی با حاصل اش این چنین ارزان...
نشسته ام که بگویم از این هزاره ی عشق
از این زمان معاصر ، از این ستاره ی عشق
در این شکستن و بودن سکوت چاره اول
سکوت چاره ی دوم ، سکوت چاره ی عشق
دو استخاره بد آمد (خیال خال تو با خود)
فراموش شود این عشق ،...
از جمعه ها آدینه تر
چشم انتظارت در به در
من غرق در دنیای تو
تو از جهانم بی خبر
هادی نجاری
دنیایی جا می شود در انحنای عینکت
نازنین عینکی! دنیا فدای عینکت
تا که بیرون میروی از خانه، در شهر شلوغ
رنگ هایی تازه گردد با جلای عینکت
بی محابا دایما در بین موهایت خوش است
خوش به حال زندگیه دسته های عینکت
پشت خؤشبختی دویدم غافل از اینکه مدام...
دنیایی جا می شود در انحنای عینکت
نازنین عینکی! دنیا فدای عینکت
تا که بیرون میروی از خانه، در شهر شلوغ
رنگ هایی تازه گردد با جلای عینکت
بی محابا دایما در بین موهایت خوش است
خوش به حال زندگی دسته های عینکت
حسرت بوسیدن چشم تو را خون می...