آغوش تو خشخاش و لبت الکل خالص آماده شدم کار دلم را تو بسازی ...
لحظه خندیدنت قند و شکر ریزی ز لب طعم شیرین لبت سوغاتی از قم می شود
از برای ناز تو بازار غرق مشتریست جان من بیرون نیایی که تورُّم می شود
تُو️ چه راحت شعر می شوی! با تو برای شعر گفتن نیازی به عشق نیست...
از سالهای سرد بی تحویل می آیم از شعرهای تا ابد تعطیل می آیم من اولین مرگ جهان را خواب می بینم از - ترس مردن در تن هابیل - می آیم گاهی تصور می کنم زهری پر از بغضم یعنی به ضعف کهنه ی آشیل، می آیم! روز تولد...
بی گمان آواز خواندن یاد بلبل می دهد آنکه دست گلفروشی چون تو یک گل می دهد موی بر ابرو کشیدی و چه زیبا می شود رود وقتی شانه اش را تکیه بر پل می دهد هرچه می آیم چرا آخر نمی بینم تورا یک نفر انگار دارد شهر را...
یار من زیبا و چشم شور دشمن ها زیاد می سپارم عشق خود را من به دست وَاِن یکاد ...
آزاد شو از بند خویش، زنجیر را باور نکن اکنون زمان زندگی ست، تاخیر را باور نکن حرف از هیاهو کم بزن، از آشتی ها دم بزن از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را باور نکن خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان تو شاهکار خلقتی، تحقیر...
با یاد تو صبح تازه آغاز شده/ صد پنجره سمت آسمان باز شده/ گلدان عقیم و خسته ی کنج حیاط ، / آبستن جلوه ی گل ناز شده/
به آفتاب بگویید کمی زودتر طلوع کند پوستم را شسته ام پهن کرده ام روی بند می خواهم برای عشقی تازه آماده شوم
اسفند ندارم جای آن هر روز برای چشمانت بهمن دود می کنم
گاهی کِشم سَری به گریبان خویشتن از بس دلم ز تنگی دنیا گرفته است .
شعری بخوان که دست دلم را غزل غزل در چشم های خویش برای تو رو کنم
در آینه بوسید خودش را و نفهمید آن لب که هدر رفت مرا خرج دو سال است
اگر بدانی این شعر ها تو را میخوانند و اگر اندکی گوش سپاری؛ خواهی فهمید که یک منِ بی تو هزار بار تنها مردن است...!
درخت غم بجانم کرده ریشه بدرگاه خدا نالم همیشه رفیقان قدر یکدیگر بدانید اجل سنگست و آدم مثل شیشه
ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود نقش رویایی تو، هی کم و کم رنگ شود
ببین چگونه سفر کرده ای از آغوشم تمام خانه از اندوه رفتنت غَم شد تودور می شدی و خاطِرَت به من نزدیک ببین که من کمَرَم زیر غُصه ها خم شد __ مرا ببخش عزیزم که زود می رنجم... . ببین که شُهره شُدم، شهره ی پریشانی به عشق های...
سخت است و همه درد است ولی می گویم، روزگاری هم اگر دیوانه ات بودم گذشت...
سرش به شانه ی من بود و درد دل می کرد همین که وقتِ غمِ من رسید، خوابش برد! .
به عذرخواهی ، زخم ِزبان نگردد بِه جگر که پاره شد او را رفو نشاید کرد
بازار قم از نقل لبت رو به کسادیست بیچاره نکن حاج حسین و پسران را . .
عاقبت روزی اگر قاضی این شهر شوم جای اعدام به هر زندانی، چند هزار اصله صنوبر بدهم تا بکارند در این شهر غبار آلوده تا بکارند در این دشت و دمن تا که سرسبز شود روح زمین تا بشوید دل این قوم حزین تا که عاشق به بلندای صنوبر نگرد...
ز چینی به جز چین ابرو مخواه ندارند پیمان مردم نگاه سخن راست گفتند پیشینیان که عهد و وفا نیست در چینیان