شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
نفسم بند آمد و مانند یک افسانه شد
گونه اش را بوسه ای آن هم چو یک پیمانه شد
در قمار شرط دل ، من هم چو دل ها باختم
این من عاقل پس از تو همچو یک دیوانه شد
دل به گیسوی تو و امواج دریا میزنم
مثل شهری...
ترا قسم به حقیقت ترا قسم به وفا
ترا قسم به محبت تو را قسم به صفا
ترا به میکده و ترا به مستی می
ترا به زمزمه جویبار و ناله نی
ترا به چشم سیاهی که مستی آموزد
ترا به آتش آهی که خانمان سوزد
ترا قسم به دل...
رفتی دلم شکستی ، این دل شکسته بهتر
پوسیده رشته عشق ، از هم گسسته بهتر
من انتقام دل را هر گز نگیرم از تو
این رفته راه نا حق ، در خون نشسته بهتر
در بزم باده نوشان ای غافل از دل من
بستی دو چشم و گفتم ،...
خاک نشین ره میخانه ام
خانه خرابِ دل دیوانه ام
زان که به میخانه بجز یار نیست
کشمکش صفحه و زنّار نیست
هرچه در آنجاست بُوَد در خروش
جام می و می زده و می فروش
حسرت بگذشته و آینده نیست
جز به ره عشق کسی بنده نیست
ای که...
منو و تو هر دویمان عشق همین تکراریم
گر که تجدید شود مانده از آن افکاریم
شده تا صبح شوی باعث اشک دل او؟
هر چه رنجی کشمَش عاشق آن دلداریم
مدتی هست که صحرا شده این صحن دلم
هر چه خشکی شودش ، لاله ی آن گلزاریم
کوچه ی...
از میخانه با لب های خندان میرویم
سینه بازو ماپی معشوق، مهمان میرویم
چشم در چشم شدیم و تو مرا نشناختی
میرویم امان بدان با عهد پیمان میرویم
بامن و شعروغزل،باذره ای مشک وطلا
عاشقم کردی ولی ما همچوعریان میرویم
اسم من ویران شده! سال پیش اینها نبود
هر چه...
نقطهٔ نوری که نام او خودی است
زیر خاک ما شرار زندگی است
از محبت می شود پاینده تر
زنده تر سوزنده تر تابنده تر
از محبت اشتعال جوهرش
ارتقای ممکنات مضمرش
فطرت او آتش اندوزد ز عشق
عالم افروزی بیاموزد ز عشق
عشق را از تیغ و خنجر باک...
صبح آمده خورشید جهانم برخیز
لبخند بزن از دل و جان شورانگیز
تا همچو گل یاس شوم در بستان
از شوق شکوفا و ز شادی لبریز
بادصبا
تابنده چو خورشید جهانی به دلم
عطرِ گل ناز و ارغوانی به دلم
با نم نم باران بهاری ای عشق
هر صبح تو آهنگ بنانی به دلم
بادصبا
چشمان یار..
بهارست و بهارست و بهارست
چه زیبا آتشین چشم نگارست
به هر سو بنگری سرسبزی و عشق
به گلها بنگری چشمان یارست
دلباخته ی چشم خمارت شده ام
دیوانه ی روی نوبهارت شده ام
چون بلبل سرمست سحر در گلزار
آن عاشق بی صبر و قرارت شده ام
بادصبا
بفرست برایم غزل و عطر گلاب
هر صبح که سرمست کند ؛ همچو شراب
تا چرخ زنم شاد ، به همراه نسیم
ای دوست به نغمه ی چَنگ و رَباب
بادصبا
من مفاتیح الجنان را زیر و رویش کرده ام
نیست یک حِرز و دعا اندر دوامِ وصلِ تو
ارس آرامی
قیامت کرده ای در دل شبیه غنچه در بُستان
چو بلبل بی قرار تو ، تویی جان و تویی جانان
بادصبا
ای کاش تو باشی و من و نم نم باران
با رقص نسیم سحری مست و غزلخوان
دلتنگ توام ناب ترین عطرِ گل یاس
با خنده ی خورشید بیا عطرِ بهاران
بادصبا
از شکایت هم دلم شاکی شده
بس که گفتم بس که تاثیری نکرد
بس دعا کردم برای حاجتی
خسته از این گفتگوی بی ثمر
تکیه بر خود کردم و برخاستم
این چنین کردم توکل بر خودم
زین توکل بیش از اینها یافتم
ز آن توکل هر چه داشتم باختم
مازیار...
آرزو کردم خودم را در میان خویش دریابم
رَوَم پیش خودم پای کلامش سیر بنشینم
بگویم از دلی آزرده حال و خسته و رنجور
بگیرم نسخه ای و وارَهَم زین حالت مهجور
مازیار اعرابی
بسم الله الرحمن الرحیم
در پادگانِ زخمی و بیدار باشِ شب
از بُرجکِ نگاه کسی کلّه پا شدم
ذهنم مچاله شد کفِ پوتین گریه ها
در متنِ انفرادی شعری رها شدم
سربازهای خسته ی بیتم گرسنه اند
فرمانده کنایه، ته دیگ مُرده است
سهمِ تمام زاغه ی افعالِ خورده را...
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی که میفهمی دلم از آسمون سیره
یا پشت لبخندی چرا پهلو نمی گیره؟
وقتی میوون غصه ها درگیر احساسی
سخته که دنیای پراز دردامو بشناسی
هرجا که اشکامو کنار میز می چینم
با توو سری های تبم عکساتو می بینم
با رفتنت تاول زده قدقامتِ...