یه پلی لیست دارم تو گوشیم توش پر از آهنگ هاییه که تو برام فرستادی وااای اگر بدونی چه حالی میشم با گوش کردنشون تو دلم قند آب میشه وقتی پیشِ خودم فکر می کنم تو هم چندین و چند بار گوش کردی به این صدا و شعر و موسیقی......
از گلی که نچیده ام عطری به سر انگشتم نیست خاری در دل است.
دلم از نبودنت پر است ، آنقدر که اضافه اش از چشمانم میچکد !
آمدی قصه ببافی که موجّه بروی در نزن ، رفته ام از خویش ، کسی منزل نیست
بهمن هم آمد مدفون نشدندخاطراتت
خیلی دلتنگ توام ، نمیخوای برگردی ؟
خطِ رو پیشونیم ، چشمای بارونیم دستای لرزونم ، پاهای بی جونم روحِ سرگردونم ، گُلای ایوونم حتی چوب سیگارم ، فندک تب دارم دوس دارم برگردی خنده غمگینم ، پلکای سنگینم الکلِ توو خونم ، خونه ی زندونم خونه یِ متروکه ام ، گُلای گلدونم بار روی دوشم ،...
برف اندوه می بارد تو می روی که باز نگردی تا برف اندوه جای پای تو را سفید کند
گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم بغض کردم خود خوری کردم نگفتم بارها
خنده های زورکی را خوب یادم داده ای مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها
انقد به فکر رنگی کردن دنیاش بودم که دنیای خودم سیاه شده!! .
تو برفی آرام می باری و می روی و من یک عمر نبودنت را چکه خواهم کرد!
ای شادی جان سرو روان، کز بر ما رفتی از محفل ما چون دل ما، سوی کجا رفتی؟ تنها ماندم، تنها رفتی
همه شب نالم چون نی که غمی دارم دل و جان بردی اما نشدی یارم با ما بودی ،بی ما رفتی چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم، تنها رفتی...
تو از همه به من نزدیکتر بودی... و رفتنت مرا از همه غمگین تر کرد... به من بگو آخرین شاخه... چطور می شکند...
کافه ای بی حوصله ام... با میزهای یک نفره... و قهوه های لال... سال هاست... در من... خبری از آمدنِ عشق نیست... .
گفتنی نیست،ولی بی تو کماکان در من نفسی هست،دلی هست،ولی جانی نیست
من برای امروزی که تو را ندارم ناراحت نیستم! ناراحتم برای چهل سالگی ام، آنجا که به بهانه ی یک شعر، یک آهنگ، به یادت میافتم؛ و به دخترم لبخند می زنم ... من برای آن لبخند که درد دارد، ناراحتم...
آه آری،این منم اما چه سود؟ او که در من بود دیگر نیست،نیست ...
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجرهی عشق چهها میخواهی
جاݩِ همه را مرگ میگیرد جاݩِ مرانبودݩِ تو
پرسید رنج چیست؟ گفت:دوست داشتن تویِ دلت جوانه بزند، درختی شود ولی نگویی ...
از وقتی تو برآورده نشدی دیگه آرزو نکردم.
دنیای بی او نه چشم لازم دارد نه پنجره