متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
دارم تو این شبای ساکت و سرد
به آغوش سفید ماه میرم
شبیه روح سرگردونم و با
یه جسم مرده دارم راه میرم
روی دستای من افتاده سایه
صدای رعد و برق اسمونه
یکی باید میون شهر باشه
یکی که موقع رفتن بمونه!
به رفتن راضی ام اما به موندن...
یه وقتایی یادت میافتم هنوز
یه وقتا که دنبال من نیستی
چقد تلخ و شیرینه این لحظه ها
که می خندی و مال من نیستی
هوای تو پر میکنه کوچه رو
یه لحظه که رد میشی از خاطرم
قسم خورده بودم نخوامت ولی
هوای تو میافته توی سرم
صدای تو...
سرمایی بودی...
الان چند روزه هوا ابریه
شاید حال دنیا مث من بده
دیگه رفتن تو که هیچ چیزی نیس
از این بدترش هم سرم اومده!
از این بدترش هم کشیدم ولی
به رومم نیاوردم این دردمو
نذاشتم که بی تابیمو حس کنن
شبایی که با گریه سر کردمو
لب...
غیر از همین یه شب که به من فکر مى کنى
واسه من این اتاق مث انفرادیه
اما همین یه شام یه دنیا غنیمته
واسه زنى که توى جهانت زیادیه
غیر از همین یه شب که به من فکر مى کنى
جایى توو این جهان مث این تخت سرد نیست...
تحمل میکنم فراغت را
نبودنت را...
نداشتنت را...
به من گفتی چرا هرچقدر من ابراز میکنم علاقه ام را نسبت به تو
تو با تبسمی مرموز سکوت میکنی؟
و تو چه میدانستی پشت آن سکوتم و زیر لبخندمرموزم راز عشق و فریادهای من عاشقت هستم نهفته بود...
تمام هستی من......
شانه شکسته
نمی دانم
میدانی؟
اگربارقبل خودم رامرگانده بودم درلابه لای
زردی تهوع آور برگ ها،و دار زده بودم
موهای خود را از ریشه ی درختِ سیب،
تکرار مکرر شب های وامانده
مسبب سرازیری اشک هایم نمی شد!
میدانی؟اگر کوچ کرده بودم
از شاخه ی تکیده ی او
به بذرِ...
گذشتن از تو....
میخوای رد شم ازت،اما نمیشه
حوالی نگاهت جاده ای نیست
مث میدون مین میمونه چشمات
گذشتن از تو کارساده ای نیست
نمیتونم برم ،بعدش ببینم
که پر میشه تمومِ جای خالیم
من از دستای تو چیزی نمی خوام
بجز پر کردن دستای خالیم
نذار حالا که دلگرمم...
نگرانم نگران خودم و حال دلم
نگرانم که پس از تو به کی دل بدهم؟
نگرانم که چرا بی تفاوت شده ام!
مثل بُت کنج اتاق در فکر توام...🖤
رقیه سلطانی
از چه برایتان بگویم؟
از چه بگویم که حالت خوب شود؟
از چه بگویم که غم جرات آمدن به سمت را نکند
از چه بگویم که بیخیال فردایت شوی
و غرق شادی امروزت
از چه بگویم که درد و حسرتی در ابتدا و انتهایش نباشد!
از چه بگویم پایانش تو...
بیا تا برایت بگویم
که چقدر شبها و روزها بی تو دشوار می گذرد...
بیا تا برایت بگویم که اینجا هوا کم است
بیا تا حداقل یکبارکوچه های شهر را با هم قدم بزنیم
در آغوشم بگیری و از نگرانی هایم کم کنی!
بیا تا بگویم دوری بس است
بیا...
و اکنون ذره ذره می شوم ز دوریت!
رقیه سلطانی
هر چه صدایت کردم
نشنیدی
چه حرف هایی که در گلویم جا ماند
و چه لحظه هایی
که بی تفاوت از کنارشان گذشتی
میان ازدحام این همه حرف
دست به دامان سکوت شدم
که خواندنش
سواد عشق می خواست
اما افسوس
تو آن را هم نداشتی
مجید رفیع زاد
ای عابر عشق
از نیامدنت
غمگین است
جاده ی قلبم
چامک
دوستت دارم های
بر روی کاغذ را
مچاله کرده ام !
دیگر نمی نویسم ؛
می خواهم بغض شود
و در خواب
به انتظارت نفس بکشم
تا بدانی
نهایت عشق من
چشم هایی است بارانی
مجید رفیع زاد
روحی سرگردان!
سینه ای غمگین به وسعت کائنات!
چشمانی گوینده تر از زبان!
زنده ای بی روح تر از مُرده:)
قسم به...
آخرین شیون عشق بی پایان مان،
به بغض مانده در گلویم،
به حرف هایی که در دل ماند و دفن شد!
تو رفتی اما جایت هنوز در دل ویرانم درد می کند.
غم چشمان تو را می شنوم
که در آن غربت شب می شکنی
پرم از ضجه ی این شهر، بگو
نکند باز تو دلتنگِ منی؟
▫️شاعر: سیامک عشقعلی
🧠عقل میگوید:
بهار قرن جدید آغاز میشود...
اما وقتی که تو نباشی،
♥️قلب من پاییز دیگری است!
چشم هایم عقربه است
و ضربان قلبم ثانیه شمار
روزهایم ساعتی است که بدون حضورت
هرگز میزان نیست
وقتی سهم من از تو انتظار باشد
تمام ساعت های شهر
بدون عقربه اند
بیا که ساعت قرار
بی قرار حضور توست
مجید رفیع زاد
این نامه ی آخر من به توست که پشت اینه ی نگاهت به جا خواهم گذاشت
بعد از آن چمدانم را جمع میکنم ،
شکسته های پیله ی وجودم را برمیدارم و میروم
نمیدانم شاید هم خیلی وقت است خودِ پروانه ام از پیله ی شکسته اش رفته و خاکستر...
لباس فقر بر تن این دل بی قرار من
تجسم نگاه تو نیمه ی شب شکار من
کشیده فکر من تو را میان دفتر دلم
میان صفحه های آن عکس تو شاهکار من
کلید قفل این دلم میان دست تو ولی
شکسته ای تو قفل این خانه ی بردبار من...