متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
خیابان شلوغ بود و راه طولانی..
ترافیک بود و خستگی..
اصلا همه چیز دست ب دست هم داده بود تا من چشمانم را برای لحظه ای روی هم بگذارم....
ترافیک را ب قدری طولانی میدیدم ک فکر نمیکردم تا حداقل نیم ساعت دیگر راه باز شود..
شیشه تق تق صدا...
قدم زنان از کنار مغازه های کوچک و بزرگ میگذشتم..
کودکی را دیدم ک با لباسی پر از گِل گریه میکند..
نزدیک رفتم تا دلیل اشک ریختنش را بپرسم..
تا نزدیک شدم اشک هایش را پاک کرد و گفت
«چه عجب یکی اومد نزدیکم!!!!»
لبخندی روی لب هایم نقش بست.....
با خودم عهد بسته بودم عاشق باشم..
ولی..
هرچه فکر میکنم میبینم!
هرچقدر هم رسم عاشقی بدانم..
باز هم در انتهای فکرم..
در اعماق قلبم..
چیزی همچو خطِ صافِ دهانِ صورتِ ایموجیِ پوکر، مرا مینگرد..
و او خود من هستم..
بی هیچ کم و کاستی!
کمی بی تفاوتی را از...
از آسمان باران میبارید و او اشک میریخت...
آب میشد میان رفت و آمد انسان هایی ک توجهی ب او نمیکردند...
آب میشد و صدایش بلند نمیشد..
کسی نگاهش هم نمیکرد..
دستهایش خشک شده بود..
پاهایش بی حس..
نگاهش قفل شده بود ب یک سمت..
همان سمتی ک دخترک کوچکی...
فقط اشک ریختن را دلیل ناراحتی ندانید..
فقط اشک ریختن را دلیل درد داشتن ندانید..
فقط گریه را نشان درد ندانید..
گاهی باید ب عمق چشمان یکدیگر نگاه کنیم!
چشم ها فریادهایی در سکوت دارند...
فریاد هایی ک ب جای شنیده شدن فقط باید دیده شوند..
صدایشان را با چشم...
دستانش میلرزید و خودکار را ب سختی در دست گرفته بود..
حرف هایش در گلویش مانده بود و ب دستانش سرازیر نمیشد!
بغض گلویش را میفشرد..
گویی کسی دستانش را بر گلویش میفشرد...
نفسی کشید با سختی تمام حرف هایش را با خودکارش روی کاغذ میفشرد...
جوهر خودکار اینگونه نوشته...
اشک تمام صورتش را پر کرده بود..
آرام ب سمتش قدم برداشتم..
نگاهم کرد اما باز نگاهش پر از اشک شد و ب پایین افتاد مرواریدهای درخشانش..
لب گشودم تا دلداری بدهم..
اما..
سکوت همچو مُهری پر رنگ بر دهانم کوبیده شد..
نفسی کشیدم و تنها لبخند تلخی بر لبانم...
در آغوشش کشید..
درد و دل کرد..
حرف هایش ک تمام شد..
گلویش از بغض درد گرفته بود..
و چشمانش لبریز از اشک..
ب چشمان آسمان شبِ عروسکش نگاه کرد..
اشتباه میدید یا ن را نمیدانست..
ولی انگار..
عروسک هم چشمانش لبریز از اشک شده بود..:)
از دست هیچکس کاری ساخته نیست..
وقتی دلت بارانی باشد..
وقتی انتظارش را میکشی..
وقتی ثانیه ها سالها طول میکشند در فراغ..
از دست هیچکس کاری ساخته نیست:)
من همان برگ خزانم ، که بعد از من
کسی نیست بگوید جایش سبز ...
خاطراتت ابر میشوند و چشم هایم بارانی ...!
دلتنگ باشی...
آشوب باشی...
دلسردم باشی...
چ شود!
مث چایی میشی..
همون چای سرد تلخ ک نگاشم نمیکنن!
نویسنده: vafa \وفا\
زندگانی گاه گاهی همچو طوفان میشود...
میکَنَد از ریشه و هرکس جدا جان میکَنَد...
گر حواست هست اینجا با دلت باش و بمان...
بی دلان از بیخ و بن بی ریشه و جان میشوند...
نویسنده: vafa \وفا\
گاهی اوقات برای زندگی با خودت زمانت را خالی کن...
وقت گذراندن با خودت را یاد بگیر..
که اگر تنهایت گذاشتند..
بلد باشی زندگی کنی...
نویسنده: vafa
اشک گشتم
درحسرت چشمانش
صیدنظرلطفی
گاهی از پیله تنهایی ات خارج شو...
شاید کسانی را اطرافت دیدی که منتظر پروانه شدنت هستند..
نویسنده: vafa
گاه گاهی ب فکر خودت باش...
هرچه از خودت دورتر شوی..
بیشتر در تنهایی گم میشوی...
نویسنده: vafa
عشق سکه نیس دو رو داشته باشه...
عشق جسم نداره از بین بره..
عشق مقدسه...
روح داره..
حرمت داره...
نویسنده: vafa
چشمانش را بسته بود..
اصلا..
تکان نمیخورد.
از کنارش گذشتیم
چشمم به پاهایش خورد
رگ هایش مشخص بود.
دستم را روی چشمان خواهر کوچکترم گذاشتم تا حداقل اگر سروصدا گذاشت، کابوس خواب را از چشمانش نگیرد..
ناگهان صدای بلند و خشن مردی که فریاد زد و کلمه ای را گفت...
ی وقتایی ب خودم میگم
از این دنیایی ک توش زندگی میکنی
چی میخای؟
چقد ارزش داره برات؟
چقد ارزش داری براش؟
برا شخص ن
برا خودت
ت
چقد برای خود واقعیت ارزش داری؟
خود واقعیت چقد برا ت ارزش داره؟
ی وقتایی وقتی ب این موضوع فکر میکنم
میبینم...
«آقای قاضی من به حرفای این اقای اعتراض دارم!!! دوروغه، افتراس، تهمته، من درخواست اعاده حیثیت برای موکلم دارم»
دادگاه متشنج شد و هرکسی چیزی میگفت و از سمتی فریادی شنیده میشد
اما
متهم، یا همان قاتل پرونده گوشه ای نشسته بود و فقط به میز قاضی چشم دوخته بود...
شب به خواب برد
من وآرزوها را
صیدنظرلطفی