هر که را مسخره کردیم رسیدیم به او مگر آنها که به خوشبختی شان خندیدیم
هر چقدر یک نفر بیشتر حرف بزند /کمتر باید حرف هایش را جدی گرفت.
برای یک روز هم که شده دنبال چیزهایی که نداری نرو/ از چیزهایی که داری لذت ببر...
محکم بغل بگیر مرا...تا که بگویم به همه...!او فقط جان من و مال من است.
از خودم می پرسم جهنم چیست؟ به نظر من رنج ناتوانی از دوست داشتن است.
آیا میان آن همه اتفاق من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟
اونقدر که تو کارای من گره هست تو فرش شفقی تبریز نیست!!
اما چه کسی جرات دارد در دنیایی که هیچکس بی گناه نیست مرا محکوم کند؟
خلاصه ی حال و روزم رو چاوشی تو چهار تا کلمه گفته/ صبوریم کمه... بی قراریم زیاده!
ما دو بیهوده ولی خوب به هم میآییم...
دق که ندانی که چیست گرفتم...دق که ندانی تو خانم زیبا
دل من از تو چه پنهان که تو بسیار خری
شیبه بغض نوزادی که ساعت هاست می گرید پر از حرفم...کسی اما زبانم را نمی فهمد
رفتنت اول طوفان نفس تنگی هاست بنشین شهر دلش باز هوا می خواهد
زخمی که بر دل آید مرهم نباشد او را
یاد ایامی که هر دم یاد ما بودی بخیر
لامپ الکتریکی از بهبود مداوم شمع بوجود نیامده است.
من یی چای داغ زیستن نتوانم
تو همانی که تو را خواستت هم زیباست
رفتیم / دعا گفته و دشنام شنیده
یک تو میگویم و دلم تا بی نهایت می رود
با چوب های پوسیده نمی شود قایق ساخت و با افکار پوسیده هم نمیتوان جامعه را ساخت.
چه بی تابانه میخواهمت... ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری...!
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟ عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ