و من هنوز هم به یادت زیر باران آرام و بی صدا خیس میشوم!
چشمانم ؛ رود شده اند در خالیِ نبودنت آن قدر نیامدی که جان رویاهایم را آب برد
از وقتی رفته ای دست های خیالت در زمینِ دل من بذرِ بغض می کارند.
بعد تو چشم من صدها خزر گریست دنیا بدون تو جز یک شکنجه نیست
پس لرزه های رفتنت از زلزله سنگین تر است دیگر کنارم نیستی این از همه غمگین تر است
" مهرترین " ماه سال شده ام بعد رفتنت ... پاییزِ پاییزِ پاییزم ... .
می نشینم با خیالت چشم می دوزم به در در هوایت شب به شب از عمر من کم می شود
چنان از خاطر برده ای مرا که انگار هیچگاه، در روزگارت نبوده ام...
سفر تو کردی و من در جهان غریب شدم
هرگز گمان مبر که دلم را شکسته ای با هر قدم که دور شدی استخوانم شکست
بعد از تو... دست و دلم به عشق نمی رود...
با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
با فاصله ای اَمن که آسیب نبینی بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش
باختم هر چه کنار تو بدست آوردم به طلا دست زدم بعد تو ، خاکستر شد
قحطیِ دلخوشی شده اینجا بدون تو این سهمِ ظالمانه سزاوارِ من نبود
ای کاش می رسید به جانم نگاهِ مرگ افسوس دستِ مرگ خریدارِ من نبود
در سرزمین سرد دلت یخ زدم ولی چشمی برای گریه عزادارِ من نبود
به هم آوا شدن گریه و باران سوگند که جگر سوز تر از عشق ندیدم دردی
ای که دنیای مرا رنگ جهنم کردی حاضرم زندگی ام را بدهم برگردی
چاقو برای خودکشی راه قشنگی نیست وقتی شبی از چشم هایت می توان افتاد .
شادی نیمه ی شعبان و غم دوری تو شب عید است ولی سینه ما می سوزد
نیستی و ببینی جای خالیت، چگونه به من دهن کجی میکند…
خوش به حال آنکه دستان تو را خواهد گرفت همزمان با دست تو جان مرا خواهد گرفت
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف جرم از تو نباشد گنه از بخت من است