هر لحظه دلم را غمِ یک حادثه لرزاند سالِ نود و درد عجب سال بدی بود ... .
آدمی بودن غم انگیز است وقتی هوای آسمان به سرت بزند و بال نداشته باشی...
هوایم بی تو همچون حال ورزشکار دلخونی ست که در دیدار پایانی به اسراییل برخورده
آخرین جمعه ی اسفند تو را کم دارد
نقره داغم کرده ماتم در همین اوج جوانی خسته از عالم و آدم، خسته از این زندگانی
وابستگی پیدا کردن به کسی که متعلق به تو نیست ، یعنی مرگ تدریجی ... .
درد بسیار غمگینم!! همچون ماهی در آب؛ اشک میریزم محو میشود؛ و دردم پنهان...
من به قربان خدا چون که مرا غمگین دید بهر خوشحالی من در دلم انداخت تو را
پدر عزیزم جای خالی تو را هیچ جور نمیشه پر کرد.
و همان روز که از غصه مرا ویران کرد خانه اش عقد کنان بود نمیدانستم
درد آورست این که بفهمی دلبر ت عمریست هرشب به یاد دیگری در بسترت خواب است
برف میبارد و همه خوشحالند و من غمگین... دارد رد پاهایت را می پوشاند برف!
می دانستم که برای معشوقه باید گُل خرید اما ما گرسنه بودیم پولی را که برای خرید گُل کنار گذاشته بودیم ، خوردیم
امشب شب تولد من است ولی چیزی برای ترکاندن ندارم جز بغض عزیز
امروز لابلای گل ها مادر هیچ رد پایی
روز مادر ساعت خوابیده بود پروانه ای روی صندل
یکی میآید یکی میرود و این قانون بقای زندگیست اما تو که رفتی هیچ کس نیامد انگار قانون بقا هم پوچ است وقتی تو نیستی.
روزگار، نبودنت را برایم دیکته می کند و نمره ی من باز می شود... صفر! هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام
یک خاطره داریم و یک خروار شب ....
یه شیشه وقتی که میشکنه لبش تیز میشه بعدش میخوای آدمی که دلش شکسته همون آدم سابق باشه…
شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی باید امشب بروم شام غریبان خودم
تو از همه به من نزدیکتر بودی... و رفتنت مرا از همه غمگین تر کرد... به من بگو آخرین شاخه... چطور می شکند...
ای بنده ی من با وجود من چرا غمگین و نگرانی!؟ حتی اگر طناب طاقتت به باریکترین رشته ی ممکن رسید نترس ، من هستم
غمگینه که بخوایش و نخوادت و غمگینترش اونه که بخوادت و دیگه نخوایش. .