یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم
در سحر گاه سپیده جمعه آذر سرد کله پاچه بعد ندبه باتو می چسبد عجیب
درد یعنی از قضا عشقت خرافاتی شود خواستم بوسش کنم، یک عطسه آمد... ایست داد
لبامو چفت کنم رو لبای شیرینت
تو عکسای دسته جمعی همیشه اونیکه رفته عکس بگیره مهربونترین آدم تو او آدماست
یاد آن شب که دلش را به دلم داد بخیر...
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی بار پیری شکند پشت شکیبائی را
آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند من کافر همه شب با تو به آغوش کشم...!
چراغ از خنده ات گیرم که راه صبح بگشایم
بیا تا پای جان باهم بمانیم
ای غم انگیزترین حادثه ی پاییز است جمعه و نم نم باران و خیابان بی تو...
مانند هیزمهای مصنوعیّ شومینه میسوزم و پایان ندارم، درد یعنی که...
آسمان چشمانت را... برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد ابری نکن...
اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم! برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند
غم را به دل قشنگ ات راه نده من غم تو را هم خواهم خورد!
باز کرد/ دکمه هایش را ماه/درون شب/ گم شدیم
جهان سوم جایی است که مردمش به فکر “آمدن” یه روز خوب هستند نه “آوردنش”…!
اگر میخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض کن…
“بهانه” که تو باشى شنبه ام میشود شیرین ترین روزِ هفته …
یکی یه دونه ی من قشنگترین اتفاق زندگیم تولدت مبارک
همه ی ما روزی به کسی تکیه کردیم که قرار بود؛ بدونِ ما بمیرد !
لحظهای با تو نشستن به جهان میارزد ...
اصفهانباآنهمهوسعت شدهنصفجهان یکوجبقدداریوکلجهانمگشتهای
تموم دنیا هم بیان باز تویی انتخابم ...