به خدا غیر خودم چشم بدوزی به کسی مثل مو در جهت باد به هم می ریزم
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
به دوست گرچه عزیزست راز دل مگشای که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز
مرا یاران به صحرا جا نهادند گذشتند و مرا تنها نهادند
عشق آن است ک بینی رخ پر مهرش را فی البداهه دو ستا بیت نثارش بکنی @amin.son
شبها گذرد که دیده نتوانم بست مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
بی نظیری،هیچ کس حتی کمی مثل تو نیست عشق اول! عشق آخر!گنج نایابم تویی
لبت شیراز و چشمت اصفهان و خنده ات گیلان پر از مستی و راز و شوق هستی روح ایمانم!
چشم تو معدن زیبایی و آرامش و راز عاشقم، عاشق چشمان تو ای حضرت ناز
ای چراغ شب تنهایی دل بی تو هر شب،شب یلداست ،بیا
من ...زرد شدم ...خشک شدم ...بس که ندیدی پاییز زمانیست که در باغ نخندی
تا حریم گرم آغوش تو تن پوش من است بیخودی دلواپس سوز زمستان نیستم
دوستت دارم و میخواهم تو را دیوانه وار حس و حالم را همین اقرار بهتر می کند
آتش بگیر تا که ببینی چه می کشم احساس سوختن یه تماشا نمی شود
در فراقت گل ما بو، می ما رنگ نداشت حال ما بی تو چو احوال تن بی سر بود
جاوید ، بی تو بودن پوچ است و هرز و باطل یلدای با تو بودن بهتر ز عمر جاوید
رویِ گل را بنگر ، تا ز غَمَت حالِ دل را تو بدانی ، چون است
هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم
بی گمان لحظه ی خلق تو خدا عاشق بود صرف شد پای تو انگار تمام هنرش
عاشق شیم و دعا کنیم که شاید از معجز عشق یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم ای عشق دل افروز دل من به تو گرم است
گر چه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت در این خانه به امید تو باز است هنوز
غروب بود و من و تو غریب ، وقت وداع صدای هق هق من بود و گریه کردن تو