پدرم آدم برفی بود که در حسرت شال و کلاهی برایمان قطره قطره آب شد
مادر به تو فکر می کنم ، دوست دارم آغوشم بوی تو را بگیرد ، چه کنم این تنها دلخوشی من است... گاه در خیالم جان می گیری ، من زمان را نگه می دارم داد می کشم حالا مادر دارم ، تو هستی ، عقده ی دلم را خالی...
اگه دیدین یه نفر پشت شیشه قنادی میره تک تک کیک ها رو با حسرت نگاه میکنه آخرشم هیچی نمیخره و میره بیرون نه فقیرِ نه دیوونه فقط یه بدبخت که رژیم داره
مامان روزها با خودم کلنجار میرم که بخاطر تو زیبا زندگی کنم! بخندم،به ساز دنیا برقصم! اما یه لحظه،یه خاطره با یه عالمه حسرت همه چیزو خراب می کنه امروز روز مادره و چقدر جایت کنارم خالیه اما باور دارم و خوشحالم جای خوبی هستی روزت مبارک فرشته ی آسمانی
یکی بهم گفت میخوای بری بهشت؟ گفتم نه، اونجا فقط جای مادراس!!! گفت: مگه نمیخای کنار مادرت باشی؟ گفتم: نه دیگه... این دنیاشو ازش گرفتم، جوونی و روزای خوبشو واسم گذاشت!!! پیر شد تا من جوون شم زشت شد تا من خوشگل شم غصه خورد تا من بخندم کهنه پوشید...
رو سنگ قبر ما بنویسین حسرت کادوی ولنتاین رو دلشون موند
دنیا!!! بازی هایت را سرم درآوردی گرفتنی هاروگرفتنی دادنی هاروندادی حسرت هاراکاشتی زخم هایت را زدی دیگربس است چون دیگرچیزی نمانده بگذاربخوابم محتاج یک خواب بی بیداریم...
چه آرزوهایی که با رفتنت برایم حسرت شد حسرت.....
سلام بر وفاداران؛ به آن ها که هنوز بر سفر کردهشان پابندند، به آن ها که سر در گریبان اند، به عاشق ها که نگاه میکنند حسرت میمکند و پوست لبشان را خوراک دندان هایشان میکنند و بغض به خورده گلو میدهند و همیشه به جایی خیره میمانند .. سلام...
دلم برایت تنگ است برای دیدنت نمیدانم الان کجایی و داری چیکار می کنی وقتی دلتنگ کسی باشی تمام خاطرات با او کلافه ات میکند خاطره ها هی به سراغت می آیند و تنها چیزی که از یادها باقی می ماند، حسرت و آه و درد است .
برای هر کسی یه اسم توی زندگیش هست که تا ابد هر جایی اونو بشنوه ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت ! یا از روی ذوق ، یا از روی حسرت ، یا از روی نفرت ...
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
از کسی که دوسش داری ساده دست نکش حسرتش دیوونت میکنه...! ️️️
عمر گذشت ، وز رُخَش سیر نشد نظارهام حسرت او نمیرود از دل پاره پارهام ...
روزی که اینچنین به زیبایی آغاز میشود از برای آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد تو باد و شکوفه و میوهای ، ای همهی فصولِ من ... بر من چنان چون سالی بگذر تا جاودانگی را آغاز کنم ...
سبزینه های زرد یک عمر برشاخسار حسرت خواندم ازغم غربت اکنون که به پرواز درآمدم بربلندترین شاخه حسرت نشسته ام
پاییز هم گذشت و به جز حسرتش نماند مثل خودت که رفتی و دیگر نیامدی
حسرتِ داشتنت تا آخرین لحظه یِ زندگیم همراهمه... تولدت مبارک رفته یِ من، نیامده یِ من
بعدا؟ بعدا وجود نداره بعدا چای سرد میشه بعدا روز شب میشه بعدا علاقه از بین میره بعدا ادم پیر میشه بعدا زندگی تموم میشه و ادم حسرت کارای انجام نداده ش رو میخوره
در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم ویران شود این شهر که میخانه ندارد
در حسرت آغوش تو پاییز ترینم
کنارمگذاشتی کهتلخمکنی؟ شرابیشدمنابی،حسرتبکش
هرصبح بیدار می شود می اندیشد به جاده های مه آلود بی آنکه پلکی بزند یا حرفی بزند غروب چشم می دوزد به امتداد جاده های مه آلود بی آنکه پلکی بزند یا حرفی بزند شب فرا می رسد و دوباره سر حسرت بر بالین می نهد طلسم انتظار مگر...
میرسد و می گذرد زندگی آه که هر دم نفسی هست و نیست حسرت آزادیام از بند عشق اول و آخر هوسی هست و نیست