درد دارد که خودت علت لبخند شوی... و دلت در همه حالات پر از غم باشد.
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
دلم در دست او گیر است، خودم از دست او دلگیر عجب دنیای بیرحمی، دلم گیر است و دلگیرم
دلم واسه اول دبستانم تنگ شده که وقتی تنها یه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی یه نفر میاد و بهت میگه با من دوست میشی؟ حالا ما که دوستیم، فردا سر صف میبینمت !!
همیشه چیزهایی که نداشته ام را بیشتر دوست داشته ام/همچون تو که بسیار دوری که بسیار ندارمت...
تو عروس کسی اگر بشوی جای من در مراسمت خالیست تو ولی به مراسمم بیا حتما طعم حلوای مادرم عالیست
با رفتنت زود تر از هر کس به پاییز رسیدم
دلم بودنت را می خواهد پاییز هم آمد اما تو... دلم به اندازه ی تمام برگ های افتاده خیابان ها تو را می خواهد...
تنهایی ... به تنهایی هم می تواند دخل آدم را بیاورد چه برسد به اینکه دست به یکی کند با غروب دست به یکی کند با جمعه با پاییز...
بعضی ها هستند که به نظر فراموششان کرده ایم اما وقتی حرفشان به میان می آید دیگر نمی توانیم لبخند بزنیم...!
دلتنگی / نه با پیام رفع میشه نه با شنیدن صداش/ فقط بغل
دلتنگی نه حرف حالی اش می شود نه نگاه ، نه گفتنِ مدامِ دوستت دارم ! دلتنگی یک سکوت می خواهد یک آغوش که بویِ عطرِ تو را تنها داشته باشد که بدانی دور که شد ، هنوز هم آغشته باشد از بویِ تو ... دلتنگی ، امنیت می خواهد...
من نمی دانم .. این دلتنگی دلتنگی که می گویند چیست... همین حس مبهم نفس گیری... که دامن گیرمان می شود... وقتی چیزی را... کسی را جایی جا گذاشته ایم... همان دلتنگی ست !؟
اینقدر مرا با غم دوریت نیازار با پای دلم راه بیا قدری و بگذار ... این قصه سرانجام خوشی داشته باشد شاید که به آخر برسد این غم بسیار
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت........
کدام خانه ؟ کدام آشیانه ؟ صد افسوس بی تو شهر پر از آیه های تنهاییست
فرق زیادی هست بین کسی که میخوابد و کسی که از همه چیز خسته شده چشم هایش را می بندد ...
دوستت دارم همان قدر که نمیگویم ! همان قدر که نمیدانی ! همان قدر که نمی آیی
همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی نمی توانیم انها را در آغوش بگیریم بدترین اتفاق شاید همین باشد...
دلتنگی یعنی من در اسارت تو از تنهائی رنج ببرم ولی هیچ عطر زنانه ای مجذوبم نکند...
نام بعضی نفرات رزقِ روحم شده است. وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جرأتم می بخشد روشنم می دارد
و شب سر آغاز تمام دلتنگی هاست
دلتنگی یعنی رو به روی دریا ایستاده یاشی و خاطره ی یک خیابان خفه ات کند
برای روزهایی که من نیستم و تو دلتنگی تنها می ماند موهای بافته ام و باران نیم بندی که دیگر نمی بارد...