شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
تو که ...
بوی خوش ترنج را
روی ایوان خانه کاشتی
تو که ،
عکست را روی گل
قالی کاشتی
آه..
در این عصر شرجی
حیاط خانه مان گل کرد..
گم شدم
در فراسوی پیراهنت
هُرم نفس هایت
مرا به
دشت های لوت سپرد
تا در کویر چشمانت سبز شوم
بوی وحشی بیابان
سراب آغوشِ تو نیست
اشکهایت را...
به دریا بسپار,
ماهیان
رازت را فاش نخواهند کرد
سلام ای افکار مغشوش
خوش آمدید
باز در سرم مهمانی است
سفره ای پهن شده
تکه ای غیبت در گوش هم بگذارید
من هم با اجازه
چند قرص خواب بردارم
سبز می شود
درخت انتظار
حتی
در حصار زمان
-باد صبا
به سخره می گیرد
دلهره هایم را
دخترک آرزوها
-باد صبا
می رقصند
بر بال نسیم
خنده های کودکی ام
-بادصبا
قد علم می کند
عشق
از قامت افتاده ی عاشق
-بادصبا
دلتنگی...
شبیه من است
فاصله ها را
وجب می زند
کسی
باور نکرد تنهایی ام را
جز، خیال توسن تو
که شب به شب
جغدی
فوت می کند به خاکسترِ باد آورده ی تو...
بهانه های کاغذیم
رنگِ کهربایی گرفته
نمی دانم
پاییز همین حوالی ست؛
یا چشمانم سرما خورده ...
دردهایش را می چلاند
زنی که غصّه هایش را
زیر باران می شوید...
وقتی خیس می خورند
کلمات در گلوی من
کسی چه می داند
که این بغض سرکش
چه چیزی را بالا نمی اورد
پلک هایم اما
شب به شب خوابت را
می بینند
دیر آمدی...
مزه ی خرمالوهای گس
ترش و
پاییز کش دار شد
کدام تان خواب رفته اید
تو یا ساعت؟
اشکهایم را
وقف باران کرده ام
وتو
هرگز نخواهی فهمید ،
قطره های زلال آبی
که از شاخه های درختان می چکد
ژاله های نشسته در
چشمان بیقرار من است...
چشم ماه خون بود
وقتی سنگفرش خیابان
سرخ تر از انار می تابید
تا سایه ای در دل تاریکی شب
با لهجه ی آفتاب
شبیه به رقص نور
به صورت خورشید برقصد
مثل رقص خدا با نور...